او كار را رجوع به پسرش مرحوم ميرزا عيسى كه بعدها وزير امور طهران گشت كرد .
مرحوم ميرزا عيسى چون دل پرى از دايى رضا غلام سفارت داشت فورا نايب قلى نام را كه يكى از مقربين اجراى حكومت دار الخلافه بود احضار و امر كرد كه چند نفر فراش برداشته دايى رضا و پسرش هادى را گرفتار نموده به دار الحكومه حاضر نمايند . مأمورين حكومتى يك ساعت بعد اين اشخاص را دستگير و حاضر نمودند . هردو نفر را به فلك بسته قريب پانصد چوب به پدر و پسر زدند و آنها را سيصد تومان جريمه نمود .
روزهاى بعد كار به جايى كشيد كه همان هادى دخترك را به شفاعت پيش من فرستاد و خواهش كرده بود كه چون تنبيه گشته و جريمه هم داده او را از حبس خلاص بكنم و راضى به قطع نان پدرش نگردم . چون نمىخواستم دل دخترك را بشكنم به فاصلهء چند روز وهلهء ديگر به خدمت وزيرمختار درويشمسلك انگليس رسيدم و شفاعت كردم و به قيد گرفتن التزام كه بعدها هرزگى نكند مجددا دايى رضا به خدمت اوليهاش برقرار داشتم و هادى پسرش چون در وسط چهار سوق چوب خورده و متنبه گشته و آدم شده بود آزاد گرديد و در اين اواخر فراشباشى حسام السلطنهء ثانى شده بود .
مقصود از بيان شرح اين احوال اين بود كه به خوانندهء محترم عرضه بدارم كه هنگام غضب و عصبانيت نسبت به ضعيفتر از خود كوشش كنند خوددارى نموده ظلم و ستم نكنند تا گرفتار ستمگر نشوند . چنان كه در پسكوچهاى سيلى به بيچارهاى زدم و در عوض در وسط چهار سوق بزرگ محل عبور يك شهر سيلى خوردم .
« پس معلوم مىشود محتسب غيبى در كار است . »
مأموريت مسقط
در آخر سال هزار و دويست هشتاد و هشت ، هجرى قمرى مطابق 1248 شمسى مرا مأمور به مسقط نمودند كه شرح آن مسافرت در جايى ديگر بايد نوشته شود .