بدون اينكه جهت صحيح قبله را بفهمم و لباس خود را خارج نموده داخل رختخواب گشتم ، باز هم شش ساعت تمام خوابيده راحت نمودم وقتى از خواب برخاستم كه تقريبا دو سه ساعت از آفتاب مىگذشت . سر و صورتى شستشو نموده بعد خودى ساختم و نزديك پنجره آمده هرقدر خواستم از حركت آفتاب جهت قبله را پيدا كنم ممكن نشد . لابد شده قلب خود را قبله قرار داده دوگانهء صبح به عمل آمد .
باز خادمه احضار گشت . اينبار دوباره مدادى در دست گرفته با منتهاى بشاشت صورت گاوى با پستانها كشيده ، يك فنجان و يك قورى طرح كرده شير و نان خواستم .
خادمه خيلى خوشحال « يس - يسى » گفته خندان از پيش من خارج گشت و بعد از ساعتى شير گرم و تخم مرغ و نان آورد . اما نتوانستم « شكلا » را به او بفهمانم .
بههرحال شكمى از عزا درآوردم . لباس پوشيده از منزل بيرون رفتم . اينبار قدرى دور تر رفتم و خود را به ريجنت استريت ( خيابان ريجانت ) كه كوچهء مطول و معروف بود و به نظر قاصر بنده بيش از شش كيلومتر طول داشت رساندم و از تماشاى مغازهها وقتى مىگذرانيدم . اما نشان كردن بعضى نقاط را براى مراجعت به منزل فراموش نمىكردم و در اين حركت و تماشا و راهپيمايى يك چتر بارانى خريدم و كار صحيحى بود چرا كه از آنروز يك ماه گذشت و ديگر رنگ آفتاب را نديدم و همهروزه يا باران مىباريد يا مه شهر را فراگرفته بود . بطوريكه غالب روزها محتاج به روشن گشتن گاز مىشد .
وضع سفارت ايران در لندن
بالاخره روز سوم صبحى بود كه هنوز در رختخواب بودم كه خادمه پاكتى به دستم داد . باز كردم ديدم مرحوم ميرزا محمد على خان كاغذى نوشته كه آقاى حاجى خان شارژ دافر منتظر ملاقات شما مىباشد و پيشخدمت سفارت كه شخصى تقى نام ايرانى از گماشتگان مرحوم ميرزا ابو الحسن خان ايلچى بود كه سالها در لندن مانده بود فرستاده است كه هادى بنده باشد . برخاستم لباس پوشيده ريش تراشيدم و به اتفاق تقى به سفارت آمديم .
سفارتخانهء محقرى بود كه دو اطاق و يك دالان در يك عمارت شش مرتبه روى هم ساخته شده بود . مدخل عمارت در يك ميدانچه بود كه در وسط و اطراف