خيلى آسودهخاطر گشتم . ليكن براى شام و ناهار و چاى صبح نمىدانستم چه بايد كرد .
بههرحال توسط ايشان به جناب حاجى خان شارژ دافر پيغام دادم كه چون شهر لندن را نشناسم هروقت ميل داشته باشيد كه مرا ملاقات نماييد نماينده بفرستيد كه خدمت برسم و منتظر شما خواهم بود . مرحوم ميرزا محمد على خان خداحافظى كرده تشريف برد و بنده از اين معاملهء حاجى خان بسيار ملول بودم .
پس از ورود به اطاق قدرى استراحت كردم . بعد زنگى زدم خادمهاى آمد .
چون انگليسى نمىدانستم و زبان فرانسه را هم او نمىدانست با علم و اشاره از او شير و شكلات و نان خواستم و آنها را روى كاغذ رسم كردم . چرا كه تقريبا دوازده ساعت بود كه چيزى نخورده بودم . با هزار زحمت ضعيفه ملتفت تقاضاى من گرديد ، ولى خادمه بهجاى شير و شكلات ناهارى مركب از آب گوشت و چند پاره گوشت پخته و مقدارى مربا و پنير و نان در طبقى ( سينى ) پيش من گذارد . قدرى بر بى - زبانى و بيسوادى خود تأسف خوردم . اما چون مقصود اكل و خوردن و سير شدن بود با كمال ميل غذايى كه آورده بود خوردم و سيگارى كشيده در روى تختخواب راحت نمودم و شش ساعت تمام خوابيدم . وقتى بيدار شدم كه تقريبا دو ساعت از شب گذشته بود و خيلى ميل داشتم كه چاى بخورم باز زنگ زدم و همان خادمه آمد ولى هرچه خواستم به او بفهمانم چاى مىخواهم ممكن نشد . مجبورا از خانه خارج شدم و با هزار نشانه كه گذاردم كه خانه را گم نكنم ، شروع به قدم زدن نمودم . هر قدر خواستم قهوهخانهاى پيدا كنم بهجز محل فروش مشروبات الكلى نيافتم . معلوم شد و بعدها فهميدم كه قهوهخانه در لندن مثل قهوهخانههاى پاريس معمول نيست .
فقط شرابفروشى است كه در هر كوچه چند دكان برقرار و موجود است .
وضعيت لندن در آنزمان
پس از مدتى راهپيمايى با احتياط كه محل سكنى خود را گم نكنم مجددا به منزل مراجعت نموده زنگى كشيدم و خادمه كه چندان بدشكل هم نبود ، ليكن بسيار جدى مىنمود حاضر شد و به يك عبارت كجومعوج و غلط خوراك خواستم باز همان سفرهء هشت ساعت قبل را اعاده و طبقى آورد و شامى خورده نمازى گزاردم .