( 89 )
( فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ )
: ( و گفت : من بيمارم )
( 90 )
( فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ )
: ( پس از او روى گردانده و پشت كردند )
ظاهرا وقتى اهل شهر خواستند همگى براى مراسم عيد از شهر خارج شوند ابراهيم نگاهى به ستارگان انداخت و سپس به آنها اطلاع داد كه به زودى بيمارى من شروع مىشود « 1 » ( مثل كسى كه دچار تب نوبه است و ساعات عود تب خود را با طلوع و غروب ستارهاى و يا از وضع خاص ستارگان تعيين مىكند ) و به اين ترتيب به آنها خبر داد كه نمىتواند در مراسم عيد شركت كند و به ناچار مردم از آمدن او صرف نظر كرده و او را تنها در شهر گذاشتند و خود به بيرون از شهر رفتند .
( 91 )
( فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَ لا تَأْكُلُونَ )
: ( پس ابراهيم با فراغت كامل به سوى خدايان آنها رفت و گفت چرا چيزى نمىخوريد ؟ )
( 92 )
( ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ )
: ( شما را چه شده كه حرفى نمىزنيد ؟ )
( 93 )
( فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ )
: ( پس با نيروى تمام بر آنها كوفت )
پس ابراهيم با رفتن آنها متوجه بتخانه شد و وقتى طعامهايى را كه مطابق معمول مراسم عيد مردم در برابر آنها بودند ديد ، گفت : چرا چيزى نمىخوريد ؟ ! و باز با خشم و غضب بتهاى بىشعور را مخاطب قرار داد و گفت : چرا چيزى نمىگوييد ، با اينكه اين مشركان شما را خدا و عاقل و قادر و مدبّر امور خود مىپندارند ! و آنوقت تصميم خود را گرفت و با دست راست و با نهايت قدرت آنها را در هم شكست .
( 94 )
( فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ )
: ( مردم شهر سراسيمه بسوى او شتافتند )
( 95 )
( قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ )
: ( گفت : آيا چيزى را كه خودتان تراشيدهايد ، مىپرستيد ؟ )
( 96 )
( وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ )
: ( با اينكه خدا شما و عمل شما را آفريده )
( 97 )
( قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ )
: ( گفتند : بايد براى سوزاندنش آتشخانه
هامش
( 1 ) . شايد هم نظر آن جناب به ستارگان به جهت تفكّر در صنع آنها بوده ، امّا مردم چون ستاره پرست بودند و به تأثير اوضاع نجومى در سرنوشت اعتقاد داشتند اين عمل او را راهى براى كشف بيمارى دانستهاند .