را ديديد ، پس چرا متذكّر نمىشويد ) .
يعنى ما از ابتدا ، هستى شما را مقدّر و محدود كردهايم به حدّ موت ، پس مرگ حقّ است و از ناحيهء خدا مقدّر شده و خداوند بوسيلهء عواملى اراده كرده تا حيات انسان را باطل كند و ما در مسأله مرگ مخلوقاتمان ، از عوامل ويرانگر و مبطل حيات شكست نمىخوريم و چنان نيست كه ارادهء ما بر حيات دائمى شما بوده ، امّا اسباب ويرانگر بر ارادهء ما غلبه كرده و باعث مرگ شما شوند .
بلكه ما مرگ را بين شما مقدّر كردهايم در حالى كه آن مرگ بر اين اساس تقدير شده كه با رفتن شما امثالتان جاى شما را بگيرند « 1 » ، و شما را در هيأت خلقتى جديد در آوريم كه شما آن را نمىشناسيد و علمى به آن نداريد ، يعنى تقدير الهى بر اين قرار گرفته كه هميشه جماعتى از بشر زمين را آباد كنند و سپس جاى خود را به جماعتى ديگر بسپارند و نيز بر اين اساس مقدّر شده كه انسانها بعد از مردن ، خلقتى ديگر وراى خلقت ناپايدار دنيوى داشته باشند ، لذا مرگ انتقال از سرائى به سراى ديگر است نه انعدام و فناء ، در ادامه مىفرمايد : شما قطعا به نشأت دنيا علم داريد و خصوصيّات آن را كه مستلزم اعتراف به نشأتى ديگر و جاودانه است مىشناسيد ، چون از نظام حيرتانگيز اين عالم دنيا انسان يقين مىيابد كه لغو و باطلى در عالم هستى راه ندارد و قطعا اين حيات فانى ، غايت و هدفى باقى دارد و نيز از ضروريّات نظام اين عالم اينست كه مىبينيم ، هر موجودى به سوى سعادت نوعيّهاش هدايت شده و انسانها نيز بايد از طريق ارسال رسل و مسأله بعث و حسابرسى در روز جزا ، به كمال سعادت خود نايل شوند و اصولا همين وجود اين عالم دنيا كه از كتم عدم ايجاد شده ، امكان وجود عالم باقى را اثبات مىكند و استبعاد آن را زايل مىسازد ، « يعنى از آنجا كه حكم امثال در جواز و عدم جواز يكسان است ، حالا كه بدن دنيوى كه مثل بدن اخروى است ، خلق شده و زنده گشته ، پس قطعا
هامش
( 1 ) . در تفسير روح المعانى جلد 27 ، اين آيه چنين معنا شده كه : ما مرگ را بر اين اساس مقدّر كردهايم كه اوصاف شما را دگرگون سازيم و در آخرت به خلقتى كه خودتان نمىدانيد شما را محشور كنيم ، مثلا بعضى به شكل سگ يا خوك و . . . .