تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
آينده كه روزگار استبداد را بكند و ملت بروز سعادت خود برسد ولى اكنون كه پس از حوادث گذشته حوادثى كه از هزار يكش را نتوانسته‌ام شرح بدهم آيا ميتوانم دلخوش باشم كه وطن من از خطر رسته پايه حيات استقلاليش در محور طبيعى خود افتاده باشد و زيردست اين دايگان از مادر مهربانتر نشو و نما كرده بمقام رشد برسد البته با آنچه از اوضاع دوائر دولتى و خرابى ادارات و جمع شدن يك مشت مردم طماع خائن و يا بيكاره نادان در تمام دوائر دولتى و بجان يكديگر افتادن جمعى از مليون كه مصادر امور جمهورند بنام انقلابى و اعتدالى چگونه صفحه خاطر من ميتواند نورانى بوده باشد و با دل خوش و خاطر آسوده از وطن خارج گردم بهر حال اين مسافرت غيرمنتظر كه با يك اسباب اتفاقى براى من فراهم شده است و محترما از ميان هزار محذور بيرون ميروم بمنزله نعمت آسمانى است پسر ده ساله خود را چنان كه گفته شد با جوان ديگرى از منسوبان ميبرم كه در سويس بمانند و تحصيل نمايند باقى خانواده را در تهران گذارده با توكل به خداوند روانه ميشوم عصر يكشنبه هفتم جمادى الثانيه ( 1329 ه ) با رفقا در كشتى نشسته روانه بادكوبه ميشويم در كشتى اغلب با سردار اسعد صحبت داشته به او ميگويم اگر بتاريخ زندگى من نظر كنيد خواهيد تصديق كرد كه من بر حسب طبع بشرى پس از سالها زحمت و تعب بايد بيش از شما دلتنگ باشم ولى هيچ دلتنگى ندارم و ميدانم كه اگر قوم من ميدانستند اينطور با من رفتار نميكردند و باز تا جان در بدن دارم خدمت به آب و خاك ايران را اولين وظيفه خود ميدانم من و شما هردو ميگذريم و ايران براى اعقاب ما باقى ميماند در اين دو روزه عمر نبايد كارى بكنيم كه نام خود را در تاريخ روزگار لكه‌دار نمائيم شما بايد امروز كه از ايران ميرويد مانند روزى باشد كه براى فتح تهران بايران ميآمديد استقامت خود را در حفظ وطن همانطور كه آنوقت اظهار ميكرديد باز هم بگوئيد و بكنيد و راضى نشويد آنچه در ميان خودمان گذشته و نتيجه اغراض شخصى است بدست اجانب بيفتد دوستان افسرده و دشمنان شاد گردند سردار اسعد بعد از اظهار دلتنگى بسيار به من قول ميدهد كه وصيت مرا رفتار كند و تا يك اندازه هم بوعده خود وفا كرده كمتر حرف نااميدى مىزند روز دوشنبه هشتم وقت ظهر وارد بادكوبه