تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حيات يحيى ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
به خود بدهيد يا كلمه‌ئى بگويد در اين حال دو تن از زوار در طرف ديگر ايوان نشسته با يكديگر صحبت داشته در ضمن سخن ميگويند فردا شاه به زيارت ميآيد قرق هم نميباشد چون تاكنون رسم بوده است هر وقت شاه به اين مزار مشرف ميشده صحن و حرم را به كلى قرق مينموده‌اند . در اينوقت كه شاه از ملت اطمينان يافته تصور نميكند كسى در كمين او بوده باشد و هم ميخواهد خود را در مجامع عمومى داخل نموده با همه يگانگى نمايد اين عادت را برهم زده بىقرق بصحن و حرم وارد ميگردد و چيزى كه هرگز بخاطرش خطور نمينمايد اين است كه ميرزا رضاى ستمديده دلريش آماده انتقام كشيدن از ستمگر خويش در ميان اين جمع بوده باشد . خلاصه بمحض آنكه از زبان اين دو تن از زوار شنيده مىشود شاه فردا به زيارت ميآيد و قرق هم نميباشد مجسمه فكر و خيال در تاريكى زاويه ايوان بجنبش آمده سر از روى دست و زانوى تحسر برداشته از روى تعجب ميگويد شاه ، شاه فردا اينجا ميآيد قرق هم نيست . نگارنده از ديدن اين حال و شنيدن اين سخن تعجب‌آميز از كسى كه در ظرف چند دقيقه كه بفاصله كمى نزديك نشسته جز سكوت و بيحركتى چيزى نديده تعجب نموده تصور مىكند اين شخص عارض دلخسته‌ايست كه ميخواهد بيواسطه عريضه‌ئى بشاه خود داده باشد . رفقا ميرسند نگارنده هم به شهر بازگشت مينمايد فراى آن روز يكساعت و نيم پيش‌از ظهر از خيابان ناصريه به طرف لاله‌زار بمهمانى يكى از دوستان ميروم روبروى درى كه از خيابان ناصريه بارگ گشوده است معدودى از غلامهاى كشيكخانه همايونى ديده ميشوند كه در دو طرف خيابان ايستاده انتظار بيرون آمدن موكب شاهانه و حركت نمودن به حضرت عبد العظيم را دارند . كالسگه شش اسبه محاذى درب اندرون انتظار درآمدن شاه را از حرم‌سرا ميكشد سوارها با حال پريشانى پينكى ميزنند پيداست از نرسيدن جيره و مواجب بفلاكت افتاده‌اند و از آنها مفلوكتر اسبهاى سوارى آنها است كه لاغرى و پژمردگيشان