يك روز پدرم مرا طلبيده در حالتى كه آقا محمد صادق همدانى كه از فضلاى معروف طهران و از مدرسين شهير در اصول فقه است با وى نشسته است چون چندى در حوزه درس اين شخص فاضل حاضر شدهام به او احترام استادى مينمايم .
پدرم ميگويد از اشتغال تو به تحصيل فلسفه سخن بميان آمده آقا ( اشاره مىكند بهمنشين محترم خود ) مصلحتبينى مينمايند البته اطاعت آن را بر خود لازم ميشمارى .
شنيدن اين كلام خاطر مرا پريشان كرده با خود ميگويم مبادا مرا از تحصيل معقول منع نمايند اما طولى نميكشد كه آقا صادق شروع بسخن نموده مقصود خود را بيان و خاطر مرا آسوده مىكند .
ميگويد چون سالها در تحصيل فقه و اصول رنج بردهء پسنديده نيست تنها در محضر درس حكمت حاضر گردى و ارباب نظر اين شهر ترا فقط از محصلين فلسفه بشناسند همان بهتر كه بمجالس درس فقه و اصول هم گرچه چندان محتاج نيستى مراودت نمائى تا مقام خود را رعايت كرده باشى اگرچه اين ملاحظه در نظر من اهميت ندارد و برد و قبول مردمى كه از روى تعقل سخن نميگويند نظرى ندارم ولى خيرخواهى استاد محترم را خصوصا با سفارش پدرم پذيرفته و در بعضى محضرهاى درس فقه و اصول هم مانند محضر درس حاج ميرزا حسن آشتيانى چنان كه از پيش اشارت رفت حاضر ميگردم از اينجا ميزان نظريات خواص آن هم در روشنترين نقاط مملكت بدست ميآيد و معلوم مىشود كه تا ما بقافله بيداران برسيم گذشتن زمانها و عوض شدن خونها لازم است .
بالجمله در اين ايام احوال روحى و احساسات باطنى من در اضطراب شديد است و در تكليف خويش نسبت بآتيه كه چه بايد بكنم بكجا بايد برسم حيران و سرگردانم
هامش
روحانيان در بر مىكند عمامه سياه بر سر ميگذارد بىاهلوعيال زندگانى مىكند ولادتش در عشر دوم از مائه سيزدهم هجرى است در فلسفه پيروى از مسلك مشائين مينمايد تأليفات ابن سينا را بزرگ شمرده بتدريس آنها افتخار مىكند كتب متأخرين مخصوصا ملا صدراى شيرازى را تدريس مىكند اما اهميت به آنها نميدهد خصوصا باسفار او كه آن را جمعآورى شده از كتب ديگران ميداند و تأليف آن كتاب را باينصورت كه هست بشاگردان صدر المتألهين نسبت ميدهد كه پس از رحلت او نموده باشند تشخيص مقام دانشمندى استاد معظم از وظيفه من خارج است اما چيزى را كه ميتوان گفت اينستكه احاطه او بر كلمات قوم بيش از دقتهاى فلسفى و شخصى است . بالجمله شخص مهربان خوشمحاوره و نغزگوست در ادبيات مهارت دارد شعر نيكو ميگويد سبك ناصرخسرو علوى را در شاعرى دوست ميدارد .