و من شنيدهام كه تو هميشه از مجاورت اهل فساد ترسان بوده و پيوسته از مصاحبت ايشان به دل انكار مىكرده در لباس صلحا و زهاد و در نظر خلايق جلوه مىنمودى و در مجالس و محافل به سمع جمع مىرسانيدى كه صحبت اهل دنيا چون تربيت مارست ، هرچند مارگير در تعهد آن رنج بيشتر كشد آخر چاشنى از بن دندان به وى خواهد داد ، و ملازمت اهل خرد و مصاحبت علما و صلحا مانند طبلهء عطار است كه اگر از آن متاع چيزى به كسى نرسد عاقبت روايح عطر او مشام را معطر خواهد ساخت ، شعر :
باش چون عطار كز پهلوى او * [ 166 ب ] خانه گردد عطر پر از بوى او
و از اوان ايام زندگانى تا اين زمان كمر خدمت علما و فضلا بر جان بسته هيچ واعظى فصيح كلام زبان به اداى نصايح نگشود كه تو در پاى منبر او حاضر نبودى و هيچ امامى به اداى اقامت نپرداخت كه رداى ريا بر دوش افكنده در قفاى او نماز نگزاردى « 1 » و از راه شيد جام خوشگوار روح ريحانى از دست گذاشته تسبيح و مسواك برداشتى و خود را از لذت گلاب ناب يزدى كه اگر قطرهاى در كام غمديده رسد غم هزار ساله از خاطر گذارد ، محروم ساختى . نظم :
چنان مى كه گر ريزيش در سبو * همه قل هو اللّه خيزد ازو
و اكنون حرص فريبنده و طبع فتنهانگيز را بر عقل مستولى ساخته به اكل و تجرّع مال وقف دهان گشادى و از مضمون بيت حافظ شيرينكلام غافل افتادى كه فرموده ، بيت :
فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد * كى مى حرام ولى به ز مال اوقافست
مرد عاقل بايد كه حرص را بر خود حاكم نسازد و سر به فرمان او در نياورد .
هامش
( 1 ) - اصل : نگذاردى