خوض ننمايد و عمر عزيز را فداى مردارى [ 163 الف ] كه دشمن بسيار دارد نكند ، بيت :
اين جهان بر مثال مرداريست * كركسان گرد او هزار هزار
اين مر آن را همى زند مخلب * وان مرين را همى زند منقار
آخر الامر بر پرند همه * وز همه باز ماند اين مردار
روزى كه در كارخانهء « نحن قسمنا بينهم » قسمت يافته باشد به مدد حرص و شره زياده نشود و حاصل كار جز و بال و نكال نباشد ، شعر :
گر چه بسى لقمه به دست آوريم * بيشتر از روزى خود كى خوريم
پس ز پى آنچه نه روزىّ ماست * اين همه تشويش كشيدن چراست
راه رضا گير و برومند شو * حرص به يك سو نه و خرسند شو
و اگر جمال حكم قضا از پس پرده به جلوه نيايد كوكب نورافشان حسن طالع از افق اقبال طلوع نمىتواند نمود و تا كارگزار « 1 » قدر در دكان مشيت نگشايد متاع شناسندگى و كفايت در بازار قبول رواج نمىتواند يافت ، نظم :
قدر كالاى هنر از آسمان هم برتر است * مشترى اما ندارد چشم بينا بر زمين
و بىمقتضاى مشيت ربانى هر رقمى كه انديشهء رنگآميز بر لوح خيال كشد به آخر نقش خرابى پذيرد « 2 » ، و هر افسونى كه عزيمت خوان تدبير پيش آرد عاقبت رنگ افسانه گيرد ، شعر :
هامش
( 1 ) - اصل : كارگذار
( 2 ) - اصل : پزيرد