مثنوى :
شده جلوهگر نازنينان به باغ * رخ افروخته هر يكى چون چراغ
شده مشكبو غنچه در زير پوست * چو تعويذ مشكين به بازوى دوست
غزلخوانى بلبل صبحخيز * تمنّاى مىخوارگان كرده تيز
نشاط از گل و سبزه گلشن شده * چراغ گل از باد روشن شده
بنفشه سر زلف را خم زده * گره در دل غنچه محكم زده
هواى روحافزاى آن قريه در غايت اعتدال ، و دست بيمارى و امراض از دامن ساكنان آن كوتاه . متوطنين آنجا توانا و دانا و رنگ رخسارشان چون گل حمرا .
منبع قنوات تفت از شيركوه است و آن چنان كوهى است كه سر تيغ « 1 » سبز - فامش از سر افق گذشته و گويا شيخيست كه پاى ثبات در دامن تمكن كشيده و سنگ قناعت برميان بسته ، بيت :
ز رفعت بر فلك آن كوه سر داشت * كه گويى بيستون را بر كمر داشت
غلط گفتم اگر بر پا ستادى * فلك بر دامن او سر نهادى
و در دامن آن كوه پرشكوه مرغزاريست كه سواد مينا نمايش چون مرغزار [ 123 الف ] پيراسته و روى زمينش مانند صحن آسمان آراسته ، شعر :
زهر سو چشمهاى چون آب حيوان * چراغ لاله هر جانب فروزان
هامش
( 1 ) - كذا ، ظاهرا « ستيغ » مناسبترست .