هوايش را چنان عيسى دمى خوست * كه مغز پسته طوطى گشته در پوست
زچتر افرازى سرو و گل و بيد * درو مهتاب دارى نور خورشيد
نگه بر شاخهها بهر تماشا * چو تار عنكبوتان مانده بر جا
نسيم از نورپاشى رشك ماه است * زموجش چشم نرگس پرنگاه است
سمن هر سو چو مژگان اسيران * گرفته چشمهاى در زير دامان
نسيم از بوى گلها مست و مدهوش * درو هر سو دكان عطر بر دوش
هوايش در لطافت آن چنان است * كه بر دوشش سمن بار گران است
صفاى نسترن با ماه توام * ز روشن كارى مهتاب شبنم
گل صد برگ از آن خندان نشسته * كه صد آئينه را يك دسته بسته
صنوبر همچو ليلى عشوه پرداز * شده صد بيد مجنونش نظرباز
چنار آغوش بگشوده زهر سو * كشد خميازه بر باليدن او
آن باغ ارم تزيين كه باغ ارم از رشك طراوت آن روى در نقاب خفا كشيده و به مدد انفاس شمال راحت افزايش دل پژمرده حيات تازه يافته در سنهء « 1 »
هامش
( 1 ) - در اصل سفيدست