قهر گفت سخن تو نميشنوم . اگر مىتوانى با خدا بگو تا جان مرا بستاند . شيخ دست به دعا برداشته گفت خداوندا اقوال و كردار او بر تو ظاهر و روشن است .
اگر مصلحت دانى جانش را بستان . فى الحال صاحبجمع افتاده جان بداد . چون آن كرامت مشاهدهء عوام الناس گشت از قرى و مزارع به خدمت او گردآمدند .
آن جناب از معاشرت با ايشان ملول گشته به اتفاق برادر به اصل شهر يزد آمده در « كوچهء فهادان » [ 90 ب ] ساكن گشتند .
منقول است كه در آن اوان كه ولايت بهشت بنياد يزد به وجود فايض الجود شيخ اعظم سعيد شيخ احمد آرايش داشت غلامى كه محافظت يوز سركار اتابك تعلق به دو مىداشت از حراست غافل گشته آن يوز در چاه افتاده سقط شد . غلام از سياست اتابك انديشناك شد و به خدمت شيخ احمد رفته شرح حال عرض نمود و اعانت خواست . شيخ فرمود از دروازه بيرون رو كه از راه خراسان يوزى مىآيد او را گرفته در عوض نگاه دار . غلام حسب الفرموده از شهر بيرون آمد و به راه خراسان روان گشت . چون به « ريگ فيروزى » كه يك فرسخى شهر است رسيد يوزى را ديد كه مىآيد . قلاده در گردن يوز كرده به محافظت در خانه آورد و نگاهداشت .
شيخ هدايت شعار در سنهء سبع و عشرين و سبعمائه عازم سفر عقبى گشت . و برادر او در سنهء خمس و ثلثين و سبعمائه به ديدن برادر مهربان شتافت . مدفن ايشان در « محلهء فهادان » حوالى « حصار » اتفاق افتاد . جناب امير مبارز الدين محمد مظفر ساباطى رفيع بر در مزار متبرك ايشان ساخت .
و پادشاه مطاع شاه شجاع [ 91 الف ] آسيابى در قريهء ابرنداباد « 1 » ساخته وقف سركار مزار متبرك نمود و جمعى ديگر اراضى و صحارى و دكاكين به سركار مزبور وقف نمودند . و الحال از موقوفات نامى مانده و مزار متبرك روى به خرابى آورده و مسجد و خانقاهى كه در جنب مزار ساخته بودند منهدم و باير گرديده .
بدان اى درويش كه بقعهء منورهء شيخ احمد محل استجابت دعا و بر آمدن حاجات است و مولانا محمود واعظ كه از قدوهء علما و اوليا بود و چند مرتبه در عالم رؤيا به
هامش
( 1 ) - نسخهء وزيرى : بندرآباد