مولانا آزاد يزدى
آزادهوار مىگرديده و گاهى زبان به گفتن شعر مىگشاده ، اين بيت ازوست ، بيت :
به طوف گلستان بودم كه ناگه دل شد از دستم * عجب شاخ گلى ديدم چو غنچه دل درو بستم
مولانا صفائى
خراسانى الاصل بوده اما در يزد مجاور بود و اوقات به كار دگرى مىگذرانيد ، شعر :
سوختم چندانكه بر تن نيست ديگر جاى داغ * بعد از اين خواهم نهادن داغ بر بالاى داغ
فيضى
يزدى بود و كسب او قصارى « 1 » بود . بسيار فقير و درويشنهاد مىزيست . اين مطلع از اوست ، شعر :
گر نباشد با منت مهرووفا كين هم خوش است * من به اينها پر مقيد نيستم اين هم خوش است
مولانا هيبت الله المتخلص به نوائى
از قاضىزادگان قصبهء طيبهء بافق است و آباء عظام و اجداد كرام او پيوسته بر مسند قضاء آن ولايت تمكن داشتهاند و آنجناب به اصناف اخلاق سنيه و شيم مرضيه و لطف طبع و صفاى ذهن اتصاف داشت و گاهى زبان به نظم اشعار مىگشاد .
اين بيت از جملهء منظومات اوست كه در حين تحرير به خاطر بود ، بيت :
درد دل با سنگ گفتم آتش اندر وى فتاد * يادگارى آخر از ما در نهاد سنگ ماند
ملا مؤمن اردكانى
در اكثر علوم مهارت تمام داشت و در فن شعر و حل معما اظهار بىمثلى
هامش
( 1 ) - قصارى - گازرى كردن .