تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦

مولانا آزاد يزدى

آزاده‌وار مىگرديده و گاهى زبان به گفتن شعر مىگشاده ، اين بيت ازوست ، بيت :
به طوف گلستان بودم كه ناگه دل شد از دستم * عجب شاخ گلى ديدم چو غنچه دل درو بستم

مولانا صفائى

خراسانى الاصل بوده اما در يزد مجاور بود و اوقات به كار دگرى مىگذرانيد ، شعر :
سوختم چندانكه بر تن نيست ديگر جاى داغ * بعد از اين خواهم نهادن داغ بر بالاى داغ

فيضى

يزدى بود و كسب او قصارى « 1 » بود . بسيار فقير و درويش‌نهاد مىزيست . اين مطلع از اوست ، شعر :
گر نباشد با منت مهرووفا كين هم خوش است * من به اينها پر مقيد نيستم اين هم خوش است

مولانا هيبت الله المتخلص به نوائى

از قاضىزادگان قصبهء طيبهء بافق است و آباء عظام و اجداد كرام او پيوسته بر مسند قضاء آن ولايت تمكن داشته‌اند و آن‌جناب به اصناف اخلاق سنيه و شيم مرضيه و لطف طبع و صفاى ذهن اتصاف داشت و گاهى زبان به نظم اشعار مىگشاد . اين بيت از جملهء منظومات اوست كه در حين تحرير به خاطر بود ، بيت :
درد دل با سنگ گفتم آتش اندر وى فتاد * يادگارى آخر از ما در نهاد سنگ ماند

ملا مؤمن اردكانى

در اكثر علوم مهارت تمام داشت و در فن شعر و حل معما اظهار بىمثلى
هامش
( 1 ) - قصارى - گازرى كردن .
جامع مفيدى ( فارسى ) — صفحة 456 | ايرج افشار / محمد مفيد مستوفى بافقى