به نزد امير محمّد جوشنى كه والى يزد بود و در آن حين متوجه اردوى معلى بود برد و در خدمت او روانهء پايهء سرير خلافت مصير گرديد . امير محمّد جوشنى كه به خدمت سلطان رسيد بنوعى [ وصف ] صدارت امير مظفر كرد كه در آن زودى از جملهء مقربان شده سلطان املاك و رقبات موروثى او را به انعام او مقرر فرمود و برحسب تقدير حى قديم تعالى شانه سلطان در سنهء [ ست ] عشر و سبع مائه به جوار رحمت ايزدى پيوست و زمام اختيار ممالك ايران و توران به كف كفايت سلطان ابو سعيد درآمده نظر توجه به احوال امير محمّد مظفر كه در آن اوان هيجده ساله بود انداخته پايهء او را از امراى عظام گذرانده در مجلس بر بعضى امرا تقدم فرمود .
ابو مسلم خراسانى كه امير لشكر بود حسد برده روزى در مجلس سلطان كمان خود را به امير محمّد داد كه زور خود را امتحان كن . امير محمّد كمان خود را طلب داشته با كمان ابو مسلم چند مرتبه كشيده كمان خود را به ابو مسلم داد . گفت تو نيز ازين چاشنى كن . ابو مسلم از كشيدن كمان او عاجز آمده گفت كمان كشيدن سهل مرتبهاى است ! فردا در ميدان هريك [
b
90 ] هنر خود را در خدمت سلطان ظاهر كنيم . روز ديگر سلطان سوار شده بعزم تفرج بميدان آمد . ابو مسلم غرارهء پركاه طلب داشته چون حاضر كردند بسر نيزه از زمين ربوده در قفا انداخت . سلطان بعد ازين در ميدان توقف نكرده ببارگاه خراميد . امير محمّد التماس نمود كه روز ديگر سلطان بميدان آمده او نيز همين عمل بجا آورد . بنابر التماس مشاراليه روز ديگر سلطان سوار شده چون داخل بميدان شد امير محمّد نظر كرده غرارهء پركاه در ميدان افتاده ديد . مركب بجولان درآورده سر نيزه بر آن غراره زد . سنين نيزه شكسته شد . بنين « 1 » نيزه بر غراره زده از جاى برداشت و گرد ميدان گشته بينداخت و پياده شده ركاب سلطان بوسه داد و عرض نمود كه شكستن نيزه از كاه معنى ندارد .
بفرمودهء سلطان چون تفحص نمودند سندانى به وزن يزد شصت من از ميان غراره بيرون آمد . سلطان بخلعت و كمر و اسپ محمّد را سرافراز فرموده مدينهء ميبد را باقطاع او مقرر فرمود و دويست نفر را مقرر كرد كه در خدمت او باشند .
هامش
( 1 ) - در معنى و بجاى « بنان » استعمال كرده است .