تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 870

مساهمون:

ص٨٧٠
از حصول برد هنگام وصول زمهرير * جزو خاكش جانب مركز همى گردد روان لاجرم وقت نزول از هم شكافد ابر را * پس شود از خرق ابر آوازهء تندر عيان حاش للّه گر كنى باور كزين افسانه‌ها * يادگارستى به گيتى بس ز اهل باستان نزد استاد كفش درس كرم ميخواند ابر * در دبستان جهان با غايت جهر بيان دادگر شاها به عدلى كز تو ديدند اهل يزد * تا ابد در هر زغن دستان زند نوشيروان خاصه اين چاكر كه چون جوز انطاق چاكريت * غايب از درگاه تو عمريست بسته بر ميان از پى خونريزى خصم زبون رامح صفت * چاكرانت را اگر باشد به كف خطى سنان حاش للّه گر ز من افزون در اين كارنداز آنك * من به كف دارم پى طعن عدو رمح زبان مىپذيرد آنچه مجروح سنان شد التيام * كى گرايد جانب بهبود مكلوم لسان نيست قصدم غوص بحر مدحتت زين گفته‌ها * ز انكه ميدانم كه هست اين بحر بحرى بيكران بلكه تا مكشوف راى انورت سازم كه من * همتكم با انورى در حليهء اهل بيان