تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 869

مساهمون:

ص٨٦٩
گفتم اين خيل رهان ما ناكز آن ده توسنند * كز براى هر سرى نامى است در تازىنشان و ز رهى كان نيست معلومم يكى زان ده سمند * چون نهند اين بار كان گرديده غايب از ميان عقل گفت اهلا نكو دريافت كردى گفتمش * آنكه باشد از ميان غايب ندانم اسم آن گفت آن خنگ وليعهد شه جم چاكر است * نام او باشد مجلّى سابق خيل رهان گفتمش از چيست غايت گفت زين چابك خيول * جسته پيشى آنچنان كز ديده گرديده نهان در ميان تيغ و دستش دى نزاع افتاد از انك * هر يكى از يكدگر خود را فزون كردى گمان داورى چون نزد عقل افتاد گفتا هر دواند * همچو هم در رزم و بزم اين سرفشان آن زرفشان گفته اندى زين نمط برهان تدوير فلك * كز يكى غير از يكى صادر نگردد بىگمان پس به غير از سطح نبود قابل خط و نقط * از بساطت بر خلاف عنصريات آسمان [ 280 پ ] من همى گويم كه تا ميدان جاهش شد پديد * گوى چندى ساختندى ز آسمان در خورد آن اين‌كه اهل باستان از راه افسان گفته‌اند * كاوج گيرد چون ز راه جنبه مازى دخان