گفتم اين خيل رهان ما ناكز آن ده توسنند * كز براى هر سرى نامى است در تازىنشان
و ز رهى كان نيست معلومم يكى زان ده سمند * چون نهند اين بار كان گرديده غايب از ميان
عقل گفت اهلا نكو دريافت كردى گفتمش * آنكه باشد از ميان غايب ندانم اسم آن
گفت آن خنگ وليعهد شه جم چاكر است * نام او باشد مجلّى سابق خيل رهان
گفتمش از چيست غايت گفت زين چابك خيول * جسته پيشى آنچنان كز ديده گرديده نهان
در ميان تيغ و دستش دى نزاع افتاد از انك * هر يكى از يكدگر خود را فزون كردى گمان
داورى چون نزد عقل افتاد گفتا هر دواند * همچو هم در رزم و بزم اين سرفشان آن زرفشان
گفته اندى زين نمط برهان تدوير فلك * كز يكى غير از يكى صادر نگردد بىگمان
پس به غير از سطح نبود قابل خط و نقط * از بساطت بر خلاف عنصريات آسمان [ 280 پ ]
من همى گويم كه تا ميدان جاهش شد پديد * گوى چندى ساختندى ز آسمان در خورد آن
اينكه اهل باستان از راه افسان گفتهاند * كاوج گيرد چون ز راه جنبه مازى دخان
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 869
مساهمون: ايرج افشار
ص٨٦٩