قصيدهء فارسيه از جملهء سه قصيدهء مذكوره كه به مثقب نظم آن درهء عقيلهء مدايح زاكيه سفته گشته
شب كه گيتى يافت از زندان اسكندرنشان * داد عرض مخزن دارا چو چشم آسمان
از غم ديرينهء زندان اسكندر مرا * بود چون پهلوى دارا ديده هر دم خونچكان
كز درم ناگه درآمد چهره پر آژنگ يار * و ز غضبناكى به رويم آخت شمشير زبان
مىگشودى باب ايذا هر دمم بر چهر دل * مىزدى نيش عتابم هر زمان بر عرق جان
كاى برى ز انصاف آخر اين چه رسم مردميست * ساختن در خانه بىشو پير اتراب جوان
خيل اتراب كواعب دختران بكر طبع * چند بىشوهر نشانى در پس ستر جنان
گفتم ايم اللّه نجستم هر كجا كردم طلب * همسرى شايستهء آن نازنينان تا به آن
مژده بادت گفت كامد خواستارى كز كرم * كرد خواهد مهر آنها حاصل دريا و كان
سوى زندان سكندر موكب دارا رسيد * هين نثارش را نخست آماده كن نقد روان