پس بگو تا طبع آرد حلهء الفاظ نغز * تا بيارائى بدان اندام خاطرزادگان
و ز معانى نيز رخشان گوهر شهوار چند * تا كنى آويز گوش و گردن آن دلبران
چون چنان كردم كه گفت آن مهربان يار گزين * دستشان دادم به دست خامه و گفتم كه هان [ 288 ر ]
رويشان را غازه كرد ستم من از خون جگر * مويشان را عنبرين كن از مداد مشكسان
پس به صدر حجلهء دفتر به آداب تمام * دستشان نه در كف مدح خديو كامران
جم خدم عباس غازى باشد آن كز بهر فخر * سجده برده بر زمين آستانش آسمان
آنكه راى او چنان روشن كه يك دوزخ شرار * رشك او افكنده اندر جان خورشيد جهان
و آنكه عدل او چنان كامل كه جز بيدادگر * مىنخواند خويشتن را در برش نوشيروان
و آنكه عرش او چنان عالى كه از بس ارتفاع * پايههاى آن گزيده بر سر كرسى مكان
تيغ بر كف روز هيجا هركه ديدش حملهور * گفت دارد مخلب پولاد اين شير ژيان
دى به ميدان جهان نظاره مىكردم همى * سوى اين نه توسن نيلى كه بودندى دوان
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 868
مساهمون: ايرج افشار
ص٨٦٨