نيست تا فصل گل ديگر گمان زندگى * تا جمالى هست مگذاريد از كف جام را [ 245 پ ]
ليك چون من در شكنج دام هجرانم اسير * گه به بزم وصل ، ياد آريد اين ناكام را
يك نفس بگذاراى واعظ چو مرگ انجام ماست * تا ز مى زايل كنم انديشهء انجام را
فارغم سازد كسى از سير سرو و ياسمين * كاورد سوى چمن آن سرو سيم اندام را
اى نصيحت گو به دى ما را نصيحت كن كه ما * فصل گل بدرود كردستيم ننگ و نام را
فتنهزا باشد به پا در جوش مستى بشكنيم * از صداى چنگ سقف چرخ مينا فام را
كى بود راه نجات از دانهء تدبير عقل * چون به راهى عشق صيدافكن گذارد دام را
رهنماى كس نه [ اى ] در فصل گل كو پردلى * تا برد از من به شيخ شهر اين پيغام را
لطف مىجويد نمىداند به جان بايد خريد * بلهوس بيداد و جور دلبر خود كام را
يار چون بر من ستيزد گردد از كينم شفيع * گر بداند مدعى مقدار آن دشنام را
اى بت نامهربان دردا كه هيچت اجر نيست * رنجه بىمنت نمودى تيغ خونآشام را
كشتيم با غير و ناشادم كه بر خوان كرم * جز تو كس همكاسهء مردم نكرد انعام را
ز آنچه در دين مىكنى اى نامسلمان آه اگر * پيك آهى عرضه دارد داور اسلام را
آسمان معدلت بنيان على خان آنكه كرد * اكتساب از كوه حلم او زمين آرام را
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 735
مساهمون: ايرج افشار
ص٧٣٥