تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 735

مساهمون:

ص٧٣٥
نيست تا فصل گل ديگر گمان زندگى * تا جمالى هست مگذاريد از كف جام را [ 245 پ ] ليك چون من در شكنج دام هجرانم اسير * گه به بزم وصل ، ياد آريد اين ناكام را يك نفس بگذاراى واعظ چو مرگ انجام ماست * تا ز مى زايل كنم انديشهء انجام را فارغم سازد كسى از سير سرو و ياسمين * كاورد سوى چمن آن سرو سيم اندام را اى نصيحت گو به دى ما را نصيحت كن كه ما * فصل گل بدرود كردستيم ننگ و نام را فتنه‌زا باشد به پا در جوش مستى بشكنيم * از صداى چنگ سقف چرخ مينا فام را كى بود راه نجات از دانهء تدبير عقل * چون به راهى عشق صيدافكن گذارد دام را رهنماى كس نه [ اى ] در فصل گل كو پردلى * تا برد از من به شيخ شهر اين پيغام را لطف مىجويد نمىداند به جان بايد خريد * بلهوس بيداد و جور دلبر خود كام را يار چون بر من ستيزد گردد از كينم شفيع * گر بداند مدعى مقدار آن دشنام را اى بت نامهربان دردا كه هيچت اجر نيست * رنجه بىمنت نمودى تيغ خون‌آشام را كشتيم با غير و ناشادم كه بر خوان كرم * جز تو كس هم‌كاسهء مردم نكرد انعام را ز آنچه در دين مىكنى اى نامسلمان آه اگر * پيك آهى عرضه دارد داور اسلام را آسمان معدلت بنيان على خان آنكه كرد * اكتساب از كوه حلم او زمين آرام را
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 735 | ايرج افشار / محمد جعفر بن محمد حسين نائينى