تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
آنچنان در بستر ناكاميش دارد اجل * كز الم نالد ز درد بىدواى زندگى مرگ را جويد كه از بيمت رهائى بخشدش * خود به جان سير است از عمر و بقاى زندگى هركسى عمر ابد خواهد در ايامت ولى * هست بدخواهت به فرياد از جفاى زندگى زندگى مشكل به درد نيستى باشد چه غم * چون كف جود تو شد مشكل‌گشاى زندگى از عدم هركس در ايام تو آمد در وجود * تا قيامت چون كند شكر عطاى زندگى هركه در راه تو جان بازد يقين داند كه هست * ذوق پنهانى كه باشد ماوراى زندگى گر كف جودت نمىگشتى طبيب درد فقر * جان نمىبردى كس از دار الشفاى زندگى داشت بدخواهت هواى جاه و از بأست كنون * نبودش ديگر تمناى هواى زندگى خواست آرايد سر از افسر كنون خواهد ز بخت * كايدش سنگ اجل ناگه به پاى زندگى [ 246 پ ] تا چه كردستى به جاى او كه مىخواهد مدام * مرگ را خصم تو بگزيند به جاى زندگى بنگر اى داور به آزاد ستم‌كش كز جهان * هيچگه طرفى نبست از ابتداى زندگى چرخ با او در ستيز ، اختر به وى ناسازگار * اينش احوال است و شرح ماجراى زندگى آنچنان از جان ملول است از جفاى روزگار * كز پريشانى نمىخواهد وفاى زندگى