آنچنان در بستر ناكاميش دارد اجل * كز الم نالد ز درد بىدواى زندگى
مرگ را جويد كه از بيمت رهائى بخشدش * خود به جان سير است از عمر و بقاى زندگى
هركسى عمر ابد خواهد در ايامت ولى * هست بدخواهت به فرياد از جفاى زندگى
زندگى مشكل به درد نيستى باشد چه غم * چون كف جود تو شد مشكلگشاى زندگى
از عدم هركس در ايام تو آمد در وجود * تا قيامت چون كند شكر عطاى زندگى
هركه در راه تو جان بازد يقين داند كه هست * ذوق پنهانى كه باشد ماوراى زندگى
گر كف جودت نمىگشتى طبيب درد فقر * جان نمىبردى كس از دار الشفاى زندگى
داشت بدخواهت هواى جاه و از بأست كنون * نبودش ديگر تمناى هواى زندگى
خواست آرايد سر از افسر كنون خواهد ز بخت * كايدش سنگ اجل ناگه به پاى زندگى [ 246 پ ]
تا چه كردستى به جاى او كه مىخواهد مدام * مرگ را خصم تو بگزيند به جاى زندگى
بنگر اى داور به آزاد ستمكش كز جهان * هيچگه طرفى نبست از ابتداى زندگى
چرخ با او در ستيز ، اختر به وى ناسازگار * اينش احوال است و شرح ماجراى زندگى
آنچنان از جان ملول است از جفاى روزگار * كز پريشانى نمىخواهد وفاى زندگى
جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 737
مساهمون: ايرج افشار
ص٧٣٧