تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع جعفرى ( فارسى ) — صفحة 734

مساهمون:

ص٧٣٤
يا ز بيم بذلهء « 1 » رندان دردآشام شهر * جا به خلوت تا به هنگام دى ديگر گرفت هركسى القصه مىگويد به آهنگى سرود * در چنين فصلى كه گل جا در بر دلبر گرفت ذكر آزاد اينكه يا رب چشم بدبين دور باد * از جلال آنكه از خاكم به رحمت برگرفت آن جهانجوئى كه از نيروى بخت از كودكى * دست قدرش تاج فخر از فرق اسكندر گرفت آن جوانبختى كه بر ياران و از اعداى خويش * هم به طفلى مملكت بخشيد و هم كشور گرفت آن جهانبخشى كه دست همتش گاه كرم * قدر گوهر را ز خاك رهگذر كمتر گرفت آنكه ملك نيكنامى را چو بر مسند نشست * اول از نيروى جود و عدل دين‌پرور گرفت آنكه آتش شد نفس در حنجر بدخواه او * تا به قصد كينه بر كف آبگون خنجر گرفت آنكه شد تابنده خورشيد سپهر برترى * در پناهش هركه جا ز انديشهء اختر گرفت نور يزدانى على خان آنكه ذاتش را به خلق * خالق دانا معين و ياور و رهبر گرفت آنكه معمار كف جودش چو آمد در وجود * فهم كن يعنى چو او منزل در اين منظر گرفت ريخت اول طرح بنيان‌سراى مكرمت * تا شود از سعى او برپا بناى مكرمت گل به بستان خيمه زد رندان دردآشام را * گو همى فرصت شماريد اين‌چنين ايام را
هامش
( 1 ) - اصل : بزله .