وحشت قلوب عموم خوانين خراسان را افراشت و آنها را در مخالفت خود باهم مؤالف ساخت تا در شهور سنهء يكهزار و دويست و بيست و هشت طرح شقاق انداختند و لواى قصد او افراختند ، و چون زمانش هنوز نرسيده بود به واهمهء فسخ عزيمت قصد او كردند و از دور و كنارش سمت پراكندگى حاصل ساختند .
چون تبيين اين مقال منوط به سرگذشت احوال محمد چينى است بناء عليه تمهيد اين مقدمه لازم افتاد . مخفى نماند كه معزى اليه از اهل اصفهان خلدنشان [ بود ] و در كاشغر استيطان نموده سالها در آن شهر به سر مىبرده و خود را از زمرهء مريدان صوفى اسلام ملقب به « حضرت ايشان » كه متوطن دار السلطنهء هرات بود و مراد و مقتداى طوايف افغان مىنمود و هدايا و تحف و وجوه نذورات در خدمتش متواصل مىداشتند و به دست غايت اعتقاد تخم ارادت وى را در مزرع دلها مىكاشتند و دخترانى را كه به شوهر مىدادند در شب اول پيشتر از آنكه به خانهء داماد برند شرايط ازالت بكارت او را بواسطهء آن مقتدا نخست به تقديم مىرسانيدند و عاقبت الامر در دعواى هرات به دست لشكر نواب محمد ولى ميرزا وى را شربت هلاك چشانيده حطب [ 192 ر ] نايرهء عطب ساختند ، مىشمرد ، چنان كه نقش نگين خاتم وى مصدق اين دعوى است :
بيت
زدود آينهء دل ز زنگ خودبينى * غلام « حضرت ايشان » محمد چينى
در شهور سال يكهزار و دويست و بيست و نه هجرى سر از