بسيط زمين لحاف پرشكاف ابر را كه از ريزانيدن پنبههاى برف لمحهاى بس نمىكرد از غايت سردى هوا تنگ بر خود پيچيده ، هفتهبههفته و ماهبهماه از زير آن بيرون نمىگرائيد و زبان زمان از گفتهء خلاق المعانى كمال الدين اسمعيل بن جمال الدين عبد الرزاق اصفهانى حسب الحال را مىسرائيد .
بيت
هرگز كسى نديد بدينسان نشان برف * گوئى كه لقمهايست زمين در دهان برف
مانند پنبهدانه كه در پنبه تعبيه است * اجرام كوههاست نهان در ميان برف
از بس كه سر به خانه هركس فروبرد * سرد و گران و بىمزه شد ميهمان برف
گرچه سپيد كرد همه خانمان ما * يا رب سياه باد همه خانمان برف
باد زمهرير هر لحظه پيغامهاى سرد به زبان برف به جانب ساكنين خطهء خاك مىفرستاد و هفتهها تتابع مىنمود كه شاهد روشن روى آفتاب نقاب سحاب از رخسارهء نازنين نمىگشاد . مشاطهء قضا سيماى زيباى حسناى زمين را چنان به سفيداب برف سمت تزيين بخشود كه زمانى دراز و عهدى ديرباز شستن رنگ آن در چشمهء خورشيد پذيراى صورت امكان نبود . صرّاف فصل دى اطراف بساط كرهء غبرا را از سيم برف ملآن ، اما قرص زر خورشيد را در صندوق سحاب پنهان مىداشت .
احيانا دبير قضا بر صفحهء سيمين زمين از مداد باران معنى
« يُرْسِلِ