السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً » *
را نقش مىنمود و مسلك محو آثار برف را از ساحت ارض به قدم اهتمام مىپيمود . اما از اينچه مىگشود و چه فايده رخ مىنمود ! چه هنوز سحاب مدرار زمام بارانيدن باران را به جانب اقلاع صرف ننموده رو به بارانيدن برف مىآورد و به اندك [ 135 ر ] زمانى قضيه به شكل اول بازگشت مىكرد .
لاجرم محمد على خان دستوپا بسته در مضيق قلعه سواد شامى به بياض نهارى مىپيوست و پاى ضجرت و سآمت در ساحت خاطر اندوهگين مىشكست و در حسرت وصال معشوقه كه مضامين اين لغز مبيّن حقيقت آنست از آه درون چشمهء ناپيداى خورشيد را قيرگون مىساخت .
لغز
چيست آن جرم منور سال و مه اندر شتاب * شهسوار پردل و پيروز چنگ كامياب
گاهى اندر دلو چون يوسف بود او را مقام * كه به بطن حوت چون يونس بود او را مآب
روز با تيغ آشكارا مىكند قطع الطريق * شب چو « 1 » دزد نقبزن زير زمين اندر نقاب
پيكر او چون سپر ليك آن سپر شمشيرزن * هيأت آن چشمه و آن چشمه اندر التهاب
قرص صابون است پندارى و طشت آبگرم * تا بدان گردون فروشويد ز زلف شب خضاب
هامش
( 1 ) - اصل : چه .