تمساح ماتم و گاهى در بيداى مصيبت دل را مستهء ثعبان غم مىساختند .
در آن بهار از حسرت شهيدان قوم جفاكار در بزم چمن هواى رقصيدن از دل سرو و شمشاد رفت و خيال دستافشانى و پاىكوبى از ساحت خاطرشان كناره گرفت و قامت بنفشه از گرانى بار حسرت خميده و گريبان پيراهن گل به دست ماتم تا به دامن دريده ماند . ديدهء سحاب از گريستن بس نكرد و دهان غنچه با تبسم آشنا نگشت . نيلوفر غريق آبديدهء نمناك و به اهتراز نسيم شعلهء جان گل رهسپار ذروهء افلاك . بلبل نغمهسراى ماتم بود و فاخته سر تا پا فرورفته در خاكستر غم . تماشاى گل رعنا موجب حصول رنج و عنا مىشد . ترطيب نمايندگان دماغ را در مجلس معاقرت هنگام تجرّع شراب ارغوان فام مضمون اين فرد مصداق احوال محنت فرجام مىگرديد .
بيت
بىتو هر مى كه ز جامم به گلو مىريزد * به گلو ناشده از ديده فرومىريزد
اندرون صراحى لبريز خون و ديدهاش جارى نمايندهء اشك گلگون . قامت چنگ از بار غم خميده و گيسوانش بر صفت ماتمزدگان گشاده . دف طپانچهاى پىدرپى ره سپر صفحهء رخسار و فريادش از نهاد به گوش فلك دوّار ميرسيد . اهالى يزد بربط صفت بستهء چهارميخ رنج و عنا و خستهء زخم زخمهء مصيبت و عزا بودند و به قدم مصابرت مسلك جفاى روزگار و ستم چرخ جفاكردار را مىپيمودند [ 88 پ ] و روان شهيدان را