غيرتفزاى قرص آفتاب آمد ، « هز غصون الالتذاذ من هزة صباء الفاظه التى انهى من الورد الطرى لدىّ النظر و بهزّته ورد الطرب على تلك الغصون حينا بدى و حينا استتر » ، دانى دويمين سبب چه بود - از آن رهگذر كه وصفش در قوهء بيان و تحريرم نبود . به فرد چهارمين كه رسيدم
ام وجه ذى دلّ خفى * حينا و حينا قد ظهر
بعد از تكرار و اعادت نظر بسيار تا تركيبش در خريطهء حافظه سپرده آيد ، هرگاه به طريق استرداد شهودش را خواستمى از وراء پردهء حافظه گاهى چهرهء حصول و صورت حضور پيمودى و گاهى ننمودى .
لاجرم گفتم صورت شاهد دلفريبى است صاحب كرشمه و دلال پنهان و ربودن دل شيفته را گاهى صورت دلفريب نهان دارد [ 58 ر ] و گاهى عيان ، به شعر پنجم نگريستم
ام راحة الملك المع * ظم عند اعطاء الدرر
قلت يا قلب كانه لغاية اعطائه درر الاستفاضة كف الامير لدى الجود و الافاضة ، به موقف مطالعهء نظم ششم زيستم .
كأس و فيه مدامة * صفراء سرّ بها البصر
گفتم در محفل عشق حسناء بيانى اينچنين دلفريب دست ساقى وجد و لوعت ، لمؤلفه
مادام كه در ساغر تن بادهء روح است
جام زجاجى ديده را كه از غايت احتمال رنج سهر صفت آن را « صفراء فاقع لونها تسر الناظرين » زيبد از شراب سرخ فام اشك مالامال خواهد داشت و زبان حالش را سرايندهء مضمون اين گفته :
شعر
هنيا لارباب النعيم نعيمهم * و للعاشق المسكين ما يتجرع