نظيرش همواره متحسران ديگر را مأوى است و يكى را مجراى سرشك حسرتكشان مهجور ظلمات گوشهء بينوائى است كه مانند آن نفس ديگرى را مجرا . وصال يكى اسكندر ذو القرنين را بىتحمل مزيد كلفتى حاصل ، و حسرت وصل ديگرى شهرياران سكندر غلام را قرنها در دل هر دو را وصل جانبخش و روحپرور و يكى را هجر مهلك و جانكاه بدون ديگر ، و واغر واه من هذه المقدمة الغريبة و هى انهما مختلفان فى المزاج متحدان فى الخاصية ، لمولفه
آرى اندر جان پر رنج و تعب * آرى اندر دوش دل هر روزوشب
آتش شوق تراب درگهى است * كامد او را شايق آنكش آگهى است
بار هجر سدهاى باشد كه آن * از ازل آمد مكان خسروان
راست گويم درگه داراستى * فاش در نه گنبد اعلاستى
درگه شاهنشه جمشيد تخت * ظل يزدان خسرو فيروز بخت
سدهء فخر ملوك روزگار * مظهر جاه و جلال كردگار [ 49 ر ]
ماهى اقبال صيد شست او * برتر از هر دست آمد دست او