له الدهر القى كل يوم الى ردى * و لم يك الفى منه يوما ترحما
ارى كل بغض غير بغض السماله * يزول و لكن بغضه كان دائما
و بين يدى دهر غشوم معاند * قرين صنوف الذل ما زال قائما
الى القلب يهدى كل آن بلية * الى م زمانى كان للقلب ضائما
آتش سوزانى در كانون جان فروزان دارد كه از غايت التهابش از جان به ستوه است ، و بار گرانى محمول دوش دل ناتوان كه احتمالش به تفاوت فاحش دشخوارتر از كوه . مسئلت انطفاء آن را دائما ورد زبان
« وَ قِنا عَذابَ النَّارِ » *
ش ، و درخواست تخفيف اين را غالبا ذكر « رب لا تحمل علينا ما لا طاقة لنا » كارش ، لمؤلفه
ليكن اين معنى تو را معلوم نيست * كان فروزان آتش و اين بار چيست
يعنى تشخيص آن آتش سوزان و تخصيص اين بار گران را رشتهء حصول قرين عقدهاست . اللهم مگر دست سلامت افهام سليمه و انامل استقامت اذهان مستقيمه انحلالش را اهتمام ورزد ، يعنى زيركان را روشن تواند بود كه آتشى بدينمثابت سوزان و بارى بدان اندازه گران نيست . جز تحسر خاك همايون آستانى كه با آن حيوان متحد است در روانبخشى ، و مختلف است در آنكه يكى را جا پيوسته مكانى است كه