نبود خطيب فراز آخرين پايهء منبر بر نگين القاب او نقش فرمانرواى ممالك ايران و توران و هندوستان پادشاه جهاندار نادر سلطان افشار مىنگاشت .
روايت مىكنند كه روزى به يكى از غلامان حكم كرد تا درويشى را از مملكت او بيرون برده باشد . چون شرطى « 1 » شرطى كه فرمانبردارى را باشد به تقديم رسانيده او را به آنسوى خندق آورد درويش نشست .
شرطى سبب نشستن پرسيد . گفت مملكت شاه بيش از اين نيست و تو مأمورى كه مرا از مملكت شاه بيرون كنى و نه از ملك خدا !
غرض از اين تشبيب اينكه در شهور سنهء يكهزار و دويست و هيجده استصفاى ارض اقدس و انتزاع آن ولايت از حيطهء تملك نادر سلطان تصميم عزايم خديو ملكستان گرديده فوجى از افواج قاهره را كه عدت آنها به هجده هزار كس [ 37 ر ] مىرسيد در تحت رايت سردارى امير الامراء العظام حسين خان سردار قجر قزوينى نامزد آن سامان و حكم همايون عز صدور يافت تا اسحق خان تربتى كه از رؤساى خوانين خراسان بود با سه هزار نفر از بهادران شيرشكر شرايط مظاهرت و لوازم معاونت به تقديم رسانيده باشد . بعد از آنكه سردار معظم اليه مراحل مسافرت را به انتها رسانيد بيرون دروازهء سراب سنگر ساخت و اسحق خان خارج دروازهء عيدگاه در خان بابا قدرت به بناى سنگر پرداخت و تا مدت نه ماه شهر را در مضيق محاصره انداختند .
چون كار بر اهل شهر تنگ شد شامگاهى كه هنوز سجادهء مجتهد الزمانى ميرزا محمد مهدى در مصلاى مسجد به جهت مكتوبهء
هامش
( 1 ) - زير سطر دارد : محصل ديوان .