فصل هفتم « * » [ شاكمونى را عمر هشتاد سال بود ]
شاكمونى ( 1 ) را هشتاد سال عمر بوده است و گفته كه نام و سخن من هشتاد و چهار هزار سال در عالم باقى باشد .
حكايت
در اقليم هند در شهر شراوش ( 2 ) مردى بوده نام او انات پند ( 3 ) . خواستن كه عبادت خانهاى براى شاكمونى بسازد . باغى اختيار كرد از آن شهزادهاى ذيت نام ( 4 ) ، و نام باغ ون ( 5 ) بوده . خواست كه اين باغ را از زيت بخرد و [ او ] گفت : بهاى [ اين ] باغ آن است كه روى زمين آن را پر از خشت زرّين بزنى و به من دهى .
[ چون ] ادا كرد گفت : نستانم مگر عرضا كه روى بر روى نهاده . بداد گفت :
نستانم ، مگر آنكه نام من از اين باغ نيفتد .
بدين شرايط اناتپند عبادتخانه بران زمين بساخت ؛ و آن عمارت را زنتون امات ندارام ( 6 ) نام نهاد [ كه نام اين همه الفاظ جامع است و ارام نام موضعى باشد ] مركّب از مدرسه ( 7 ) و خانقاه ( 8 ) [ و صومعه و بيمارستان ] بود .
چون [ انات پند ] اين عمارت تمام كرد ، ترتيب آشى كه همه صوفيان ( 9 ) و بخشيان ( 10 ) و درويشان كه در آن ملك بودند تمام بودى ، داد .
زنى پير تكردلذر ( 11 ) نام بود يعنى گرسنه ، گداى شهر . يك مشت برنج و
هامش
( * ) . در نسخهء « با » « فصل هفتم » آمده است كه مضمون با اين فصل هماهنگى ندارد ؛ ولى « فصل هشتم » نسخهء « با » هماهنگ و همخوان با همين فصل ششم ما است . - در نسخهء « تا » « فصل هشتم » است . -