حكايت
برهمنى بود نام او واشست ( 1 ) ، به هرهفتاد و دو روز روزه گشادى . روزى از خلوت بيرون آمد . شاكمونى ( 2 ) با جملهء برهمنان به او رسيد ؛ و براهمه او را كوتم مىخواندند يعنى درويش ( 3 ) واشست شاكمونى را پرسيد . شاكمونى گفت : حالت چون است ، چرا چنين ضعيف و ناتوان شدهاى ؟ گفت : روزه مىدارم و به ماهها چيزى نمىخورم . گفت : چرا ؟ گفت : تا خدا مرا بهشت عوض دهد . شاكمونى گفت : تو نفس خود را چنين مىرنجانى ، چگونه در بهشت توانى رفت ؛ چه از غايت گرسنگى فكر درست نتوانى كرد ؛ از آن كه از سورت و حدّت جوع ، خشم و غضب افزون شود ، او كى به بهشت رسد .
واشست گفت : مرا هدايت نماى . شاكمونى گفت : بامداد پگاه برخيز و خود را پاك و مستعد كن به نظافت و دو زانو بر زمين نه و دو دست بر سينه گير و نام بزرگ خدا به دل و اندرون ياد كن ، و نيّت كن كه از امروز تا بامداد ديگر روز قصد جان هيچ حيوانى نكنم ، و به دل نينديشم و به زبان نگويم ، و قصد مال و اسباب مردم نكنم ؛ و دروغ و تهمت و بهتان و سخن سخت نگويم ، و فساد و فتنه نينديشم ، و شهوت به حلال و حرام نرانم ، و هرچه مستى كند نخورم و رقص و سماع نكنم و سخنبازى و عشق نگويم ، و آواز مطربان و سازها نشنوم ، و بوى خوش نبويم و استعمال نكنم ، و كسوتهاى فاخر نپوشم ، و بر تخت و سرير و اسب و استر ننشينم ، و آش و غذا يك وقت خورم پيش از زوال ؛ [ 346 ] ( * ) و آش پاك خورم ، يعنى حيوانى را بىجان نكرده باشم .
واشست گفت چنين كنم تا چه باشد .
شاكمونى گفت : تا در اين جهان نفس تو نرنجد ؛ و در آن جهان مأواى تو
هامش
( ( 1 ) .V sis ? t ? ha)
( ( 2 ) .S ? kyamuni)
( ( 3 ) .darwi ? s ?)
( ( * ) . چنان كه در ص 118 ياد كردم ، برگى از نسخهء كارل يان افتاده بوده ، كه خوشبختانه نسخهء « تو » ى من جبران آن افتادگى را كرد ، از اينروى تداوم شمار صفحههاى كارل يان را محفوظ داشتم . )