اشتغال مىنمود . بعد از يك سال امرا جمع آمدند و سرنك « 1 » را گفتند مدّت يك سال باشد تا تو حكم مىكنى ، و برادر اگر زنده است او را به ما نماى ، و اگر وفات يافته است تا چند پنهان داشتن ، تو خود بر تخت نشين . سرنك چون بدانست كه ايشان به پادشاهى او راضىاند بگريست و گفت : برادرم يك سال باشد كه نمانده است ؛ و چون ما را خصمان ملك بسيارند ، نخواستم كه واقعهء او آشكارا بود .
بعد از آن برادر را بيرون آورد و به خاك بسپرد و خود به پادشاهى بنشست و مدّت ده سال پادشاهى كرد ، آنگاه وفات يافت ، و بعد از او پسرش . . . پادشاه شد ؛ و بعد از او پسرش [ محمود سبكتكين ] « 2 » كه از استخوان قايى « 3 » بود و از نسل . . . نواده . . . بود [ سى ] سال پادشاهى كرد ، و بعضى از بلاد هندوستان « 4 » بگرفت ، و حكايات تاريخ او پيش از اين به شرط و بسط رفت . بعد از او پسرش [ مسعود ] « 5 » ، و او زمستانى به اسم قيشلاميشى به جرجان « 6 » و مازندران « 7 » آمد . خويشان و اقرباى طغرل سلطان ، و اولاد و اورققينيق سلجوق « 8 » : چغرى بك و داود بر ولايات مرو « 9 » و بلخ « 10 » و هرات « 11 » مستولى بودند . چون سلطان مسعود مال خواست ، ندادند و به پاسخ گفتند ما به كسان خود مىدهيم چه ما نيز از پادشاهانيم .
و در آن سال چون مسعود شاه به قيشلاميشى جرجان و مازندران رفته بود چغرىبك « 12 » و داود « 13 » كنكاج كردند كه بروند و تختگاه محمود غزنين را بگيرند . مسعود چون از اين حال خبر يافت ، با سى هزار سوار بيامد و شهر مرو را حصار داد . فرزندان قينيق سلجوق رسولان بيرون مىفرستادند كه
هامش
( 1 ) .Serenk( 2 ) .Mahmuad Sebuk - Tekin( 3 ) .Q ji( 4 ) .Hindust n( 5 ) .Masud( 6 ) .Gurgan( 7 ) .Mazandar n( 8 ) .Qiniq Selguq( 9 ) .Marw( 10 ) .Balh( 11 ) .Har t( 12 ) .Cagri - Bek( 13 ) .D wud