استقبال نمودند . شيركوه ، به مساعدت برادرزاده ، صلاح الدين يوسف [ بن ايوب ] « 1 » فرنگان را [ از ] ديار مصر منهزم گردانيد . و اسكندريه را از فرنگ بازگرفتند و با تصرف خود گرفت . شاور مصريان را برانگيخت تا اسكندريه را حصار كنند و صلاح الدين را از آنجا از عاج نمايند . شيركوه به صعيد الأعلى رفت . شاور از شيركوه بترسيد « 2 » و اداى مال مواضعه غبن مىدانست و گفت [ چگونه ] هر سال محمود [ را ] صد هزار دينار بايد داد . و عاضد محجور و مستور نشسته او را بر هيچكس حكمى نبود .
در شهور سنهء [ أربع و ستين ] و خمس مائة ، شيركوه با مصر رجوع نمود و فرنگان را بزد و دور كرد و به عاضد پيغام فرستاد كه هرچه خليفه فرمايد چنان كنم . عاضد گفت مىخواهم كه دفع شرّ شاور از ما بكنى . و شاور « 3 » مصر را آتش زد تا بسيارى بسوخت و ساكنان مصر را درويش كرد . شيركوه التماس حضور خليفه كرد . عاضد او را بخواند و وزارت خود براى او مفوض گردانيد . شيركوه از شاور مال مواضعه التماس كرد ، شاور مماطلت و مدافعت پيش آورد ؛ ميان ايشان موالات و مصافات به منافرت و معادات كشيد . شاور تدبير كرد كه شيركوه را به علت ضيافت از پاى برگيرد « 4 » . و چون عاضد در دست شاور عاجز و مضطر و زبون بود ، شيركوه [ را ] « 5 » از مكيدت رجس عقيدت شاور خبر داد . شجاع الدين ، پسر شاور ، بشنيد كه پدرش با فرنگان « 6 » مقرر كرده است « 7 » كه شيركوه را بگيرند ؛ بر آن فعل بر پدر انكار كرد و خشم گرفت . روزى شاور ، به رسم سلام ، پيش شيركوه برفت ؛ شيركوه از اتفاق به زيارت مشهد امام شافعى ، رضى اللّه عنه ، رفته [ بود ] . صلاح الدين يوسف حاضر بود ؛ با عز الدين جرديك « 8 » ؛ با جماعتى سلاحداران ، بر سبيل تعظيم ، او را استقبال كردند و او را فروگرفتند و سرش ببريدند و پيش عاضد فرستادند . و كان ذلك فى سابع ربيع الآخر سنهء أربع و ستين و خمس مائة . شيركوه چون از زيارت برسيد ، او را كشته ديد و به راه افكنده . آن حالت پرسيد ، گفتند ما بر او سبق برديم . عوام مصر بجوشيدند « 9 » .
هامش
( 1 ) . مجمع م .
( 2 ) . مجمع م : و شاوور بر عاضد مستولى شد و او را به نسبت شاوور هيچ اختيار نبود شاوور اكابر مصر را مصادره مىكرد و آتش در مصر زد و خلايق را به تنگ آورد صلاح الدين در اسكندريه و شيركوه به جانب صعيد رفت و شاوور از شيركوه مىترسيد .
( 3 ) . مجمع م : كه شاور .
( 4 ) . مجمع م : به بهانهء ضيافت به خانهء خود برد و آنجا دفع او كند .
( 5 ) . مجمع م .
( 6 ) . مجمع م : مقربان خود .
( 7 ) . ص : مقرر شد ؛ مجمع د : كرد ؛ مجمع م : كرده است .
( 8 ) . ص : حوربوك ( بىنقطه ) ؛ مجمع م : خرد بيك ؛ مجمع د : خورپول ؛ الكامل فى التّاريخ ابن اثير ( سال 564 ) :
فاتفق صلاح الدين يوسف بن ايوب و عز الدين جرديك و غيرهم على قتل شاور .
( 9 ) . مجمع د : و عوام مصر بجوشيدند و اين كار كردند .