به تاريخ قسم نزاريه ابتدا كنيم ، بعون اللّه و حسن توفيقه
قسم دوم [ ( در دعوت داعيان و مقدم ايشان حسن صباح حميرى ) ]
در تاريخ طايفهء نزاريان و داعيان ايشان كه ساكنان قلعهء كهستان « 1 » بودند ، و مقدّم ايشان « سيّدنا » ؛ و آن هم مقدمهاى و هشت جلوس است .
اما مقدمه
و آن مشتمل است بر سرگذشت حسن صباح ، كه او را « سيّدنا » گويند ، و دعوت او به اطراف ممالك . و آنچه مقصود بود و موافق و مناسب سياقت اين تاريخ و محقق و مصدّق گشته نقل افتاد .
و او حسن بن على بن محمد بن جعفر بن حسين بن محمد بن صباح حميرى يمنى است .
نسب او از قبيلهء حمير بود كه پادشاهان يمن بودند . وقتى جماعتى از متابعان او انساب او نوشتند و بر او عرض كردند ، او آن را در آب شست و بدان رضا نداد و گفت من بندهء خاص امام باشم دوستتر از آن دارم كه فرزند ناخلف امام باشم . پدرش از كوفه به قم آمد و آنجا متوطن گشت . و حسن صباح آنجا در وجود آمد . و در سرگذشت او آوردهاند كه گفت از ايام صبى و زمان هفت سالگى ، مرا محبت انواع علوم بوده است و خواستمى كه عالمى متدين باشم . و تا هفده سالگى ، جويان و پويان دانش بودم و مذهب آباى خويش ، اثنا عشرى ، داشتم . درزىّ « 2 » رفيقان ، شخصى اميره ضراب نام ديدم بر عقيدت [ 33 ] خلفاى مصر احيانا فايدهاى فرمودى . و پيش از او ، ناصر خسرو ، « حجّت » خراسان ، اگر « 3 » چه او را چيزى ميسر نشد . و در عهد سلطان محمود ، ابو على سيمجور و جماعتى انبوه آن راه گرفته بودند ؛ و نصر بن احمد سامانى و جماعتى بزرگان حضرت بخارا اين عقيدت قبول كرده بودند . گفتم مرا هرگز در مسلمانى شك و شبهت نبوده است در آنكه خدايى هست حىّ ، قائم ، قادر ، سميع ، بصير ، و پيغمبرى و امامى و حلال و حرامى و بهشت و دوزخى و امر و نهى . و پنداشتم كه دين و اعتقاد اين است كه عوام دارند ، خصوصا شيعه . و هرگز گمان نبردم كه حق در خارج مسلمانى ببايد طلبيد ؛ و مذهب اسمعيليان فلسفه است ، و حاكم مصر متفلسف است .
اميرهضراب مردى نيكواخلاق بود . نخست كه با من مطارحه مىكرد گفت اسمعيليان چنين گويند . گفتم اى يار ، سخن ايشان مگوى كه خارج دايرهاند و مخالف عقيدت است .
هامش
( 1 ) . مجمع م : قلاع قهستان گشتند .
( 2 ) . مجمع د : روزى از .
( 3 ) . مجمع د : و اگر .