منقرض شد ، و زمين اندلس بيكبار از آن امير المسلمين يوسف بن تاشفين شد .
و در اين سال [ عشر و اربع مايه ] روزى مردم شهر قيروان بر معزّ بن باديس جمع شدند به رسم دعا و ثنا گفتن ، و جمعى را از شيعه غمز كردند كه صحابهء سلف را دشنام مىدهند ، و او گفت : رضى اللّه عنهم و عن ابى بكر و عمر . عوام چون اين سخن از او بشنودند خانههاى شيعه را تاراج كردند و بعضى را بكشتند .
و شيعه را به اصطلاح مغاربه مشارقه خوانند . عامل قيروان دانست كه معزّ باديس او را معزول خواهد كرد ، عوام بر قصد قتل شيعه تحريص مىكرد تا نسبت قتل اينها به معزّ كند ، و به اين معنى نامه به خليفه نوشت و حاكم را از معزّ برنجانيد .
و در اين سال ديوارى از حرم رسول صلّى اللّه عليه و سلّم و قبّة الصّخره در بيت المقدس هم بيفتاد ، و به موافقت آنها مشهد حسين بن على عليهما السّلام بسوخت . الحاكم بامر اللّه همه را عمارت كرد . و بعضى اعدا گفته بودند كه حاكم مىخواست تا [ استخوان ] پيغمبر را صلّى اللّه عليه و سلّم از مدينه به مصر برد .
از اين تحكّمات بىتوجيه حاكم را به طيش و شطارت و سرتيزى نسبت مىكردند از او نفور و ملول شدند و قصد هلاك او مىكردند . حاكم دعوى [ معرفت ] احكام علم نجوم كردى . حكم كرد كه امشب مرا قطعى خواهد شد ، اگر از آن به سلامت خلاص يابم ، عمرم به هشتاد رسد ، و صورت اين حال با والده گفت . مادر بسيار تضرّع و زارى كرد كه امشب تردّد و حركت مكن . فايده نداشت ، گفت اگر حركت نكنم روحم از قالب دماغ پرواز كند . و او هرشب بر خرى مصرى سوار [ شده ] طواف كردى .
برقرار سابق با ركابى معروف به قرابى متوجّه بركهء مقطم شد . ناگاه جماعتى قاصدان از مكمن كمين بيرون آمدند و او را به كارد فروگرفتند و
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 61
مساهمون: محمد روشن
ص٦١