علوم مشغول [ بودى ] . و چون او مردى بغايت فصيح و قادر سخن ، و بر جمله مذاهب و ملل و نحل ماهر و عالم ، [ و در علم ] هرطرف كه خواستى بر ديگر طرف ترجيح نهادى ، و بر آنجا دلايل و براهين قاطعه گفتى .
او را به دعات ملاحده متّهم كردند . امام [ فخر الدّين ] بر منبر رفت و بر ملاحده لعنت كرد و نفرين گفت .
چون اين خبر به قلعه به محمّد بن الحسن رسيد ، فداييى را از بهر كار او نصب كرد و بفرستاد تا او را به قلعه آورد ، تا ما همه محكوم حكم و مأمور امر او باشيم ، يا بترساند و توبت دهد .
اين شخص [ به رى ] به خدمت امام آمد و گفت : شخصى فقيهام و هوس آن دارم كه وجيز بر تو خوانم . مولانا اجابت نمود تا مدّت هفت ماه [ هرروز از وجيز درسى ] بر او مىخواند ، مترصّد و متشمّر بود و فرصت نمىيافت .
روزى مولانا تنها به خلوت در خانقاهى ، مسايل چند مشكل حلّ كرده بود به خلوت ، چاشتگاه خادم را براى وظيفهء تغذّى و مأكول چاشت به خانه فرستاد . چون از خانقاه بيرون آمد ، فدايى فقيه منتهز فرصت بود . [ از خادم خانقاه ] پرسيد كه در خدمت مولانا كيست از اصحاب و احباب . خادم گفت تنهاست فريد و وحيد فدايى گفت [ ساعتى ] در آمدن درنگ و ابطاء نماى كه من دو سه مسئلهء مشكل مغلق دارم تا از خدمتش حل كنم .
و در خانقاه رفت و در از پس محكم بربست . و [ چون پيش مولانا رسيد ] كارد مردريگ بكشيد و قصد مولانا فخر الدّين كرد . امام برجست و گفت اى مرد چه مىخواهى . فدايى گفت آنكه شكم مولانا از سينه تا ناف خواهم دريد ، تا چرا بر منبر ما را لعنت كردى . و امام از يمين و يسار مىجست ، و فدايى با كارد كشيده از عقب او مىدويد . امام را از غايت حيرت و دهشت پاى به چيزى برآمد ، و از آن عثرت بيفتاد . فدايى او را بگرفت و بينداخت و برجست و بر سينهء او نشست .
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: محمد روشن
ص١٦٨