در اين وقت [ اتابك ] شيرگير دست بر ران مىزد و مىگفت : [ سخن ] بنيمان راست [ 44 ] آمد . رفيقان به استقراء و قياس بدانستند كه سلطان محمّد نمانده است . به اين بشارت قاصدان را به جمله قلاع فرستادند ، و خصمان گريزان سلاح و سلب بر راه مىانداختند ، رفيقان جمعى را بكشتند ، و قومى را غرق كردند ، و همچنان بر اثر ايشان مىرفتند تا به شهر [ ك ] طالقان .
و بعد از آن قوّت نزاريان و اسمعيليان زيادت گشت ، و ولايات و خلايق بسيار مطيع و منقاد ايشان گشتند ، و بر ولايت عراق و آذربيجان و خراسان و مازندران و رستمدار و رستاق و سيجان و گرجستان و گيلان تسلّط و تمكّن يافتند ، و به آخر با ايشان مواصلت كردند و دم يگانگى زدند ، تا به عهد همايون پادشاه جهان هولاكو خان كه خورشاه را نيست كرد ، و آن دولت بيكبار سپرى و متمادى شد .
و در ذى الحجّهء حجّهء احدى عشره و خمس مايه سلطان سنجر باز ابراهيم سهلوى را به الموت فرستاد به طلب صلح به عهود و مواثيق ، تا تمهيد عقود دوستى مؤكّدتر شد .
و بعد از حالت سلطان محمّد ، پسرش سلطان محمود بر جاى پدر نشست .
امراى عراق او را بر مخالفت سلطان سنجر اغرا كردند ، تا به آن سبب سلطان را به عراق بايست آمدن ، و با او مصاف دادن و لشكر عراق را شكستن ، و امرا كه او را اغرا و اغوا داده بودند كشتن . و بعد ما كه پادشاهى سنجر را مسخّر گشت ، سلطان محمود را به استنابت خويش در عراق بنشاند ، و خود با خراسان معاودت نمود .
و در رمضان سنهء خمس عشر و خمس مايه امير الجيوش افضل به دست سه رفيق حلبى كشته شد ، سيّدنا بفرمود تا هفت شبانهروز بشارت زدند ، و رفيقان را مهمانى و دلدارى كردند .
و در ماه ربيع الآخر سنهء ثمان عشره و خمس مايه حسن صبّاح بيمار شد .
جامع التواريخ ( اسماعيليان ) ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: محمد روشن
ص١٣٠