خواجه كلان بيگ و حسين قلى سلطان مهردار و خوجه ايوب و بالتوبيگ بودند - نيم شب گذشته بود كه بندگان حضرت به جهت طهارت برخاستند - و پاى مبارك ايشان درهم پيچيد و پشت بايوان داده ساعتى ايستادند - و خواجه جلال الدين محمود مير سامان بود عرضه داشت كرد كه حيف باشد كه مثل شما پادشاهى لطيفى چيزى بخورد كه در رنگ اطفال پاى درهم پيچد - حضرت فرمودند كه رحمت باد - ديگر نخواهم خورد - ديگر در مجلس نه نشستند - و صباح بملا عبد الباقى و مير بركه اعتراض فرستادند كه اين سخن كه جلال الدين محمود بما عرض كرد از شما لايق بود - و از ان تاريخ چندانكه حيات بود مكّيفى كه نشه داشت هرگز نخوردند - و خلق و انصاف بندگان حضرت را از نصيحت خواجه جلال الدين مىتوان فهميد كه تا چه مرتبه بوده است - آخر الامر چون معلوم شد كه مرزا سليمان به هيچ وجه بپابوس حضرت نخواهد آمد بندگان حضرت در جوزاى « 1 » همين سال متوجه بدخشان شدند - از كابل برآمده در خواجه ريواس نزول فرمودند - روز ديگر حضرت خواجه خان محمود در همين منزل تشريف آوردند و فاتحه خواندند - حضرت را رخصت بدخشان كردند - و شاه رستم لنگ و شاه بداغ و مستى فراق كه برفتن بدخشان اتفاق كرده بودند - شاه بداغ را يكّها پنهان ساختند - و شاه
هامش
( 1 ) در اكبرنامه جلد اول صفحه 250 « حضرت جهانبانى اوايل ( 953 ) نهصدوپنجاه و سه عنان عزيمت بصوب بدخشان منعطف فرمودند » *