بيت
سلطان چغتى بود گلِ گلشن خوبى * ناگه اجلش سوى جنان راه نمون شد
در موسم گل عزم سفر كرد ازين باغ * دل غنچه صفت در غم او غرقه به خون شد
تاريخ وى از بلبل ماتمزده جستم * در ناله شد و گفت گل از باغ برون شد
چون چند مرتبه بنواب مرزا سليمان كه در بدخشان بود فرامين فرستادند كه آمده حضرت را در كابل ملازمت كند - و او هربار بوعده و وعيد ميگذرانده بملازمت نيامده بود بكنگش شاه قاسم تغائى خود و مظفر كوكهء مرزا عسكرى - كه هردو فرار نموده بودند و بمرزاى مذكور گفته بودند كه به مجرد رفتن بكابل تغير بدخشان خواهند داد و شما را مقيد خواهند كرد *
فصل دويم [ در بيان واقعاتى كه در سنه 953 به ظهور آمد ]
در آخر سنه نه صد و پنجاه و سه بود كه بندگان حضرت قريب بسى گناه بمرزا يادگار ناصر نوشتند - از جملهء گناهان يكى اين بود كه در فتح قلعهء چمپانير بخزينه درآمده بوديم و حكم كرده بوديم كه كسى بيحكم بدرين خانه نيايد و شما بىحكم آمده از بكاولى كه بما آش خاصه آورده كورنش فرستادند - ما از هرجنس خزينه در خوانى گذاشته بشما آش فرستاديم - و شما همت نموده يك مظفرى از آنجا برداشتيد و خوان را به تمام به بكاول داديد - و اين نظر