يك روزى حضرت از منعم خان خانخانان پرسيدند كه مردم در پادشاهىء من چه مىگويند - خانخانان بعرض رسانيد كه بادشاهم صد و بيست ساله شويد - ازينكه ادهم را به خون اتكه و معظم را به خون دختر بىبى فاطمه كشتيد مردم شما را خوب ياد ميكنند - و كمال عدالت همين باشد كه كرديد - حضرت بخانخانان گفتند كه به ازين هم كار كردهايم - عجب است كه او را نمىگويند - امّا شما مىدانيد براى خاطرها نمىگوئيد - خانخانان عرض كرد كه چون همچون باشد كه من چيزى دانم و از براى خاطرها به حضرت عرض نكنم - فرمودند به ازين كارها آنست كه جماعهء اتكها را از لاهور برآورده در رنگ بنات النعش پريشان كرده هريك را بهر گوشهء هندوستان جاگير فرمودهايم - عدالت و كاردانىء اين پادشاه عالىشان را ازين نوع سخنان مىتوان دانست *
[ متوجه شدن بايزيد از حكم خانخانان بر سر راجه مستو ]
و در سنه 970 ( نهصدوهفتاد ) حكم خانخانان ببايزيد رسيد كه بر سر راجهء مستو تعيّن فرمودهاند لشكر سركار حصار را گرفته زود متوجه شود - و در اندك روزى در آگره بملازمت خانخانان مع لشكر حصار رسيده كوچ بر كوچ بر سر راجهء مذكور متوجه شدند - و چون باتاوه رسيدند فرمان عالىشان باسم خانخانان صادر شده بود كه غنى خان از قلعهء كابل بطريق سير برآمده بود كه فضايل عم مشار اليه و ابو الفتح ولد مشار اليه بمرزا محمد حكيم و ملازمان اتفاق نموده او را در قلعه نمانده رخصت هند نمودند - و بساهىء شما را نيز از قلعه برآورده رخصت هندوستان