و خان فرمودند كه چرا نمىآئى - بايزيد عرض كرد كه خط حضرت بادشاه و الش ميوه ميدارم - بيرم خان خود را از اسپ انداخت - و بهادر سلطان و همه يسل از اسپ فرود آمدند - و خان مذكور به بايزيد گفت كه چون خبر نهكردى كه خط حضرت داشتى - و مشار اليه گفت كه من بشاه بردى بيگ گفته بودم - ظاهرا او خبر نهكرده باشد - بعد از ان خط و الش را گرفته بجانب حضرت تسليمات بجا آورده سوار شد - چون اسپان بايزيد مانده شده بود از انجا نتوانست مراجعت نمود - و خان مذكور هم خواستند كه مشار اليه را بقندهار برده رخصت فرمايند - و آن شب در ما بين هردو كوه به جهت ملاحظهء شبخون هزاره بيرون اردو باشيده - و صباح از آنجا جماعهء را چنداول گذاشته متوجه قندهار شدند *
چون بگنبد سرواز رسيدند - الغ بيگ ولد بلبل سلطان ايلچىء حضرت شاه رسيد - و چند اسپ خوب و پارهء اقمشهء يزد و كاشان و غيره كه شاه طهماس به جهت حضرت فرستاده بودند همراه داشت - و اسپ و سروپا هم به بيرم خان مذكور فرستاده بودند - چون راه مخاطره بود ايلچى را مع اسپ و سر و پا برگردانيده در قلات در پيش قلعهء چشمه كه او را قهر قلات مىگويند فرود آمدند - خبر يافتند كه افغانان ابدالى نزديك نشستهاند - بهادر سلطان را با شلغ كرده حبيب على و شاه قلى محرم و بابا زنبور و حاجى قره و تيمور يكّه و حسين قلى بيگ ولد ولى بيگ ذو القدر كه در ان زمان ده يازده ساله بود رخصت كردند
تذكره همايون و اكبر ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: محمد هدايت حسين
ص١٧٣