تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه خلاصه تفسير الميزان ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
( 50 )
( وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ )
: ( شاه گفت : او را به نزد من آوريد ، امّا زمانيكه فرستاده نزد يوسف آمد ، يوسف گفت : به سوى مولايت باز گرد و از او بپرس ماجراى زنانى كه دستهاى خود را بريدند چه بود ، بدرستى كه پروردگار من از نيرنگشان آگاه است ) ، چون پادشاه ماجراى تعبير خواب را شنيد از عظمت امر متحيّر شد ، لذا اراده كرد تا يوسف از زندان آزاد شده و نزد او حاضر شود ، امّا زمانيكه فرستاده در زندان به نزد يوسف رفت ، يوسف در نهايت ادب به او گفت : نزد صاحبت برگرد و ماجراى زنانى را كه دستشان را بريدند از او سئوال كن و در كلام خود هيچ اشاره‌اى به ماجراى زليخا و قصد سوء او نكرد ، با آنكه او هيچ آرزويى نداشت ، جز آنكه بين او و همسر عزيز به عدالت حكم شود و فقط به طور دسته جمعى به زنان مصر اشاره كرد و باز هم هيچ امر مكروه و ناپسندى از ايشان نگفت ، فقط به كنايه به پروردگار خود شكايت كرد و گفت : پروردگار من از كيد آنها آگاه است كه در اين كلام او تبليغ توحيد و دعوت به پروردگار يكتا نيز وجود دارد ، همچنانكه قبلا هم در هر موقعيّت مناسب به تبليغ آيين توحيد پرداخته بود
( إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ
و . . . ) « 1 » ، لذا سئوال ايشان منحصر به اين مطلب بود كه آن امر عظيم و شأن گرانقدرى كه باعث شد زنان مصر دستهايشان را ببرند چه بود ؟ ( 51 )
( قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ )
: ( شاه به زنان گفت : امر شما در آن هنگام كه از يوسف كام مىخواستيد چه بود ؟ گفتند : خدا منزّه است ما از يوسف هيچ بدى سراغ نداريم ، زن عزيز گفت : حالا حق مستقّر شد ، من از او كام خواستم و بدرستى او از راستگويان است ) ، وقتى پادشاه زنان را
هامش
( 1 ) - سوره يوسف ، آيه 23 .