غرض اسلام از قرار دادن جزيه ، ظهور دين حق و سنّت عدل است ، لذا آنان آزادند كه مطابق دينشان عمل كنند ، به شرط آنكه بر خلاف دين توحيد عمل نكرده و مزاحم دين اسلام نباشند و اين نهايت عدل و انصاف است كه خداوند دربارهء اهل كتاب تشريع فرموده است .
( 30 )
( وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ )
: ( يهود گفتند :
عزير پسر خداست و نصارى گفتند : مسيح پسر خداست ، اين سخنى است كه به زبان مىگويند و شبيه به گفتار كسانى است كه قبل از آنها كفر ورزيدند ، خدايشان بكشد ، چقدر دروغ و افتراء مىگويند ) ، ( مضاهات ) يعنى مشابهت و ( افك ) يعنى هر چيزى كه از وجههء حقيقى خويش منحرف شده باشد .
( عزير ) نام شخصى است كه يهود او را ( عزرا ) مىخوانند و او دين يهود را تجديد نموده و اسفار تورات را كه بعد از واقعه بخت النّصر پادشاه بابل به كلى از بين رفت دوباره به صورت كتابى جمعآورى كرد و شايد هم اينكه آنها او را پسر خدا مىخوانند ، يك لقب تشريفاتى باشد نه نسبى .
از طرف ديگر مسيحيان از روى كفر و ظلم ، مسيح را پسر خدا قلمداد مىكنند و باطل بودن اين گفتار در تفسير سورهء آل عمران گذشت .
به هر جهت اين گفتارها باطل است و اينها سخنانيست كه بر زبان آنها جريان دارد ، امّا از محتوا و مفهوم بىبهره است و اين گفتار آنان كاملا مشابه گفتار كافرانى است كه قبل از ايشان بودهاند ، مثل بت پرستان و وثنىهاى هند و چين و مصر قديم كه قائل به معبودى به نام ثالوث بودند و هر جهت عقايد خرافى اهل كتاب نتيجهء رخنه كردن عقايد بتپرستان در ميان آنهاست و در خاتمه با نفرينى بر عليه ايشان آيه را ختم مىنمايد و مىفرمايد : خدا آنها را بكشد به جهت اينكه امور را از وجههء حقّش منصرف كرده و به باطل گرويدهاند و مرتكب افك شدهاند .