بود پاك چون چرخ در مُشت او * چو نقش نگينى در انگشت او
اگر هيبتش هِى زند بر سپهر * ز لرزش فتد از كفش جام مهر
ز خُلقش بَرَد گر نسيمى بهار * [ 2 ] شكفته دمد غنچه از شاخسار
به همتائيش در جهان شاه نيست * به زيبائيش بر فلك ماه نيست
شكوهش سپهرست و رخسار هور * جمالش تجلّى ، قَدَش نخل طور
نديده چو او نشئهاى چشم مهر * به جامش تهى كرده مينا سپهر
فبعد : ضماير ارباب الباب از اشعهء نيّر اين معنى جهانتاب مستضىء و بهرهياب باشد كه غرض از اين نميقهء انيقه ، « 1 » مدّاحى شاعرانه و اغراقات آن و مدحت سرايى منشيانه و تكلّفات آن نيست ، چه اين معنى از دو جهت منتفى است : يكى آنكه ، هيچيك از اين دو صنعت به سادات و علما زياده مناسبتى ندارد ؛ ديگر آنكه ، « 2 » كسى كه ملك ايران - كه پادشاهى خصوص آن مادهء افتخار جمشيد و فريدون و كيقباد و ديگر پيشداديان و كيان بوده - بالتمام از قبضهء تصرّف غلامان او ، و اضافه بر آن ديگر ممالك هم مثل شيروان و داغستان و گرجستان و قندهار و لرستان و اكثر عربستان ، كه هريك از آنها در سوالف ازمنه و احيان ، مخصوص پادشاه عظيم الشأنى كه با وجود انحصار مملكتش در آن به پادشاهان جهان ، صلاى « أنا و لا غيرى » درمىداده ، همگى در حيطهء تملّك بندگان و عرصهء جولان يكران ملازمان او باشد ، در وصف عظمت و جلال او چه توان گفتن ، و چهچيز از آن مخفى است كه به مدّاحى [ 3 ] و وصّافى در مقام اظهار آن بايد درآمدن ، بلكه چون اين
نظم
شهنشاه و جمجاه فيروزبخت * مه مهر ديهيم فيروزهتخت
صفتى چند دارد كه هيچ بيننده احدى از ملوك جهان را صاحب آن نديده ، و گوش هيچ آفريده از هيچ پادشاهى از پادشاهان سوالف زمان مثل آن نشنيده ، خواست كه به تحرير آنها پردازد ، و گوش شنوندگان آن را بحرين جواهر آبدار سازد ، و اين معنى بر ساكنان اطراف و قاطبان اكناف عالم كالمشاهد و
هامش
( 1 ) . « انيقه » در « د » نيست .
( 2 ) . در « د » : دوم آنكه .