گفتار هفتم خيزش خيابانى
خيابانى چه ميخواست و چرا برخاست ؟ . . اين پرسشيست كه مىبايد همراهان خيابانى پاسخ دهند ، زيرا با وى همدست ميبودند ، ولى از آنان نيز پاسخ درستى در اينباره نخواهيم شنيد ، زيرا خيابانى به آنان نيز سخن روشنى نگفته بوده ، و اگر ببرخى گفته بوده تاكنون بآشكاره نياوردهاند . آنچه ما ميتوانيم گفت اينست كه خيابانى همچون بسيار ديگران آرزومند نيكى ايران ميبود و يگانه راه آن را بدست آوردن سررشتهدارى ( حكومت ) ميشناخت كه ادارات را به هم زند و از نو سازد و قانونها را ديگر گرداند . چنان كه در همان هنگام ميرزا كوچكخان در جنگل به همين آرزو ميكوشيد .
آنان نيكى ايران را جز از اين راه نميدانستند . از آنسوى خيابانى اين كار را تنها با دست خود ميخواست و كسى را با خود بهمبازى نميپذيرفت . نيز خواهيم ديد كه يكراه روشنى در انديشه نميداشت و چنين ميدانست كه چون نيرومند گردد و رشته را بدست آورد هر نيكى را كه بخواهد در توده پديد خواهد آورد .
چنان كه گفتهايم خيابانى از سالها باز چنين آرزويى ميداشت و از چند ماه باز به كار پرداخته زمينه براى آن آماده ميگردانيد . نيز ديديم كه در هفته آخر از هر باره زمينه آماده گرديد . اين بود خيابانى ديگر نايستاده به كار برخاست .
روز سهشنبه هفدهم فروردين ( 16 رجب ) هنگام پسين در حياط تجدد جوش و جنبى پديدار بود و پيروان خيابانى يك بيك يا دستهبدسته در آنجا گرد ميآمدند .
اين دستور از خيابانى داده شده بود كه همه در آن هنگام با تفنگ يا تپانچه بحياط