و او را هم دستگير كردند و بباغشاه نزد ماشاء اللّه خان فرستادند .
در باغشاه از اينان بازپرسهايى ميرفت و ماشاء اللّه از دادن آگاهيهايى خوددارى نشان ميداد . چون بازپرس و داورى بپايان رسيد « ديوان حرب » كه از سركردگان ژاندارم برپا شده بود دستور دار كشيدن ماشاء اللّه خان و رضا را داد .
روز شنبه هفتم شهريور ( سوم ذى حجه 1337 ) آنانرا بدار خواستندى زد .
چوب دار را در ميدان توپخانه در جلو شهربانى برپا كردند ، و يكدسته ژاندارم و پوليس در گرداگرد ميدان بنگهبانى گماردند . انبوهى از مردم براى تماشا گرد آمدند . « هيئت متظلمين كاشان » كه از چند سال باز ، براى دادخواهى از نايب و پسرانش در تهران مىبودند ، و اين چند روزه در شهر بتكاپو پرداخته و شادمانىها و سپاسگزارىها نموده بودند ، امروز هم با دستهاى از كاشانيان براى تماشا بميدان آمدند .
ماشاء اللّه خان و رضا را در يك درشگه پهلوى سركردگانى از ژاندارم نشاندند ، و صد سوار گرداگرد درشگه را گرفته از باغشاه روانه گردانيدند ، و از خيابان مريضخانه و جليلآباد باداره كميسرى سوار آورده و در آنجا چگونگى را به آنان آگاهى دادند تا اگر وصيتى دارند بكنند و براى مرگ آماده باشند . ماشاء اللّه « وصيت » كرد او را در « زاويه مقدس حضرت عبد العظيم » به خاك سپارند .
از آنجا آنانرا باداره شهربانى آورده در « اطاق اجرا نگهداشتند . مردم با انبوهى بسيار در ميدان ايستاده چشم به راه ميداشتند . نخست رضا پهلوان را بيرون آوردند . « حكم ديوان حرب » را درباره گناهكارى اينان خواندند و سپس او را بالاى كرسى برده ريسمان بگردنش انداختند ، مردم بشادمانى دست زدند .
مرده او چهل پنجاه دقيقه بالاى دار ميبود تا پايين آوردند . اينبار خود ماشاء اللّه خانرا بيرون آوردند ، چون از ميان انبوه مردم ميگذشت باينسو و آنسو مىنگريست ، و چون بپاى دارش رسانيدند بار ديگر « حكم ديوان حرب » را خوانده او را نيز آويزان كردند . مردم بويژه كاشانيان باز شادمانى نموده و آواز به « زنده باد مجازات » بلند ساختند .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 826
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٨٢٦