تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 743

مساهمون:

ص٧٤٣

گفتار هجدهم درباره آمدن عثمانيان بآذربايجان

اكنون مىبايد به تبريز بازگرديم ، و دنباله داستان آنجا را نويسيم . گزارش اين شهر را تا پايان سال 1296 پيش آمديم ، و آخرين داستان كشته شدن امام‌جمعه و پسرش را ياد كرديم ، اين كشتن نه كار كوچكى بود ، امام‌جمعه سالها در تبريز از سران علما بوده و به اين نام برترى داشته و چيرگيها نموده ، و از آنسوى خاندان بزرگى و خويشان بسيارى ميداشت . چنين كسى را در روز روشن كشتن‌هنايش بزرگى مىبايست داشت ، و كارهاى بدنهادانه و بيخردانهء ملايان را ، از دشمنى با مشروطه كردن ، و دو تيرگى بميان مردم انداختن ، و به بيگانگان گراييدن و مانند اينها ، بيادها ميانداخت و كيفر آنها را در پيش چشمها نمودار ميگردانيد . كسانى كه بيست سال پيش ، بكفششان « كفشكه » گفته نشدى ، كنون چون پرده‌شان برداشته شده و پوچى و بىپايى دستگاهشان روشن شده بود ، به اين خوارى كشته مىشدند و كسى به چون و چرا برنمىخاست . چنين گفته ميشد كسانى كه از خيابانى و همدستان او رنجيده بودند و هر زمان برنگ ديگرى درآمده و بدشمنى ميكوشيدند ، امام‌جمعه همه را بر سر خود گرد آورده و چنين ميخواسته با دست آنان كارى كند و با ديموكراتها درافتد ، و اينان آگاهى يافته و بكشتنش برميخيزند ، هرچه هست اين داستان دنباله‌اى پيدا كرد ، و آن اينكه حاجى محمد عمو و ديگر مجاهدان كه خيابانى آنان را دور گردانيده و بنزديك نميگزاشت ، چون اين چيرگى ديموكراتها را برنمىتافتند و هميشه در پى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 743 | احمد كسروى تبريزى