دو تن چون باهم نشستند مارشيمون بسخن پرداخت . ما همه گفتههاى او را نميدانيم . آنچه از زبان خود سيمقو بيرون افتاده آنست كه مارشيمون به او گفته : « اين سرزمين كه اكنون كردستان ناميده مىشود ميهن همه ماها بوده ولى جدايى در كيش ما را از هم پراكنده و به اين حال انداخته . اكنون مىبايد همدست شويم و اين سرزمين را خود بدست گيريم و باهم زندگى كنيم » . گفته : « ما سپاه بسيج كردهايم ولى سوار نمىداريم اگر شما با ما باشيد چون سوار بسيار ميداريد رويم بر سر تبريز و آنجا را هم گيريم . »
در اينميان سواران شكاك رسيده و پشتبامها را گرفته بودهاند . مارشيمون چون سخن خود به پايان مىرساند و سيمقو به او نويد همدستى ميدهد برميخيزد كه برود و سيمقو با چهره خندان او را راه مىاندازد . اطاقى كه نشسته بودهاند پنجرهء آن با در حياط روبرو ميبوده و كالسكه مارشيمون را كه جلو در نگهداشته بودهاند از اطاق ديده مىشده ، مارشيمون چون از در بيرون شده و بجلو كالسكه ميرسد و ميخواهد پا بركاب گزارد ناگهان بانك تفنگ سيمقو برخاسته و گلوله از پشت مارشيمون مىخورد و او ميافتد . و در همان هنگام شكاكها از پشتبامها بيكبار شليك ميكنند و آسوريان كه هريكى در پهلوى اسب خود برده ايستاده بودند مى - افتند ، و چنان كه گفته مىشود جز يك يا دو تن نمىرهند . مارشيمون كه با تير سيمقو افتاده بوده هنوز جان ميداشته . على آقا برادر سيمقو تير ديگرى مىزند و بيجانش مىگرداند .
سيمقو خود اين داستان را مىسروده و چنين مىگفته : چون مارشيمون مرا خواند من بآهنگ كشتن او رفتم ، ولى اين راز را جز با برادر خود على آقا نگفتم ، و براى آنكه مارشيمون بدگمان نشود جز چندتنى را همراه نبردم و به ديگران دستور دادم از پشت سر بيايند و در جاهايى كمين كنند و اگر آواز تيرى از من شنيدند آنان نيز شليك كنند . ميگفته من در تفليس بارها به تياتر و سينما رفته و تماشا بسيار كرده بودم ولى هيچ تماشايى آن لذت را نداده بود كه ديدن يكصد و چهل سوار آسورى ، كه همين كه شليك شد همگى به زمين افتادند .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 727
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٧٢٧