گفتار شانزدهم كشتن سيمقو مارشيمون را
از سيمقو « 1 » يا اسماعيل آقا در اين تاريخ در چندجا نامبردهايم و از اين پس بيشتر نام خواهيم برد . او ، و برادرش جعفر آقا ، و پدرش محمد آقا داستان درازى مى - دارند . اينان چون با ايل خود شكاك در نزديكى مرز ايران و عثمانى مىنشستند هميشه از ناتوانى يا گرفتارى دولت فرصت يافته نافرمانى مىنمودند . در زمان مظفر الدينشاه جعفر آقا نافرمانى مينمود و نظام السلطنه والى آذربايجان او را به تبريز خواست ، و او با هفت تن از كسان خود آمد و داستان كشته شدن او در تبريز يكى از داستانهاى فراموش نشدنيست .
پس از او نوبت بسيمقو رسيد كه گاهى فرمان مىبرد و گاهى نافرمانى مينمود و چون روسيان سپاه بآذربايجان آوردند او نيز بايشان گراييد و سپس هم بعثمانيان پيوست و بود تا اينهنگام كه روسيان ميرفتند تفنگ و افزار از آنان بدست آورد و به نيرو افزود و يكى از سرجنبانان آذربايجان بشمار ميرفت .
اين بود مسيحيان كه در اين هنگام در ارومى به كار برخاستند و به آن ميكوشيدند كه به پشتيبانى بيگانگان يك نيروى جداگانهاى يا بهتر گويم كشورى ، در برابر دولت ايران پديد آورند چون شمارهء خود را از آسورى و ارمنى كم مىديدند بر آن شدند كردان را نيز همدست گردانند و براى گفتگو در اين زمينه سيمقو را بهتر مىدانستند .
هامش
( 1 ) اين نام را « سيمتقو » خوانده و لقبى براى اسماعيل آقا مىشمرند ولى از كردىدانان پرسيده شد و دانسته گرديد كه همان نام « اسماعيل » است كه در زبانها ديگر گردانيده « سيمقو » گويند و اينست گفتن « اسماعيل آقا سيمتقو » درست نيست .